
اول از همه معذرت میخوام که با غیبتم باعث شدم بعضی از دوستای خوبم دلواپس بشن و از همه تون که به یادم بودین خیلی خیلی ممنونم.
راستش توی این مدت یه ماهی که نبودم نمیدونم چرا انقدر تنبل شدم .
صبحها همش دلم میخواد بخوابم و اکثر اوقات دیر میام سر کار مثل امروز که ۹رسیدم ![]()
خلاصه که خیلی خیلی دختر بد و تنبلی شدم.
هفته ای که شهادت بود و ۴ شنبه اش تعطیل بود یه مسافرت ۴ روزه به یزد داشتیم . ۴ نفر بودیم من و آقای خونه و دختر دائیم و همسرش . سفر خوبی بود مخصوصا" قسمت هتلش ![]()
در کل زیاد از یزد خوشم نیومد چون واقعا" خیلی جای گشتن نداره اما رفته بودیم هتل ص ف ا ئ ی ه که هتل خیلی خوبی بود . از این هتلهائیکه توی خودش میتونی بگردی و کلی حیاط با صفا و.. داره .
البته هتل ب ا غ م ش ی ر و هتل د ا د هم برای صرف غذا رفتیم که اونا هم قشنگ بودن . فکر کنم یکی از نقاط قوت یزد همین هتلهای خوبیه که داره .
۳ روز هم ماموریت بهم خورد و اصفهان بودم و اونجا هم رفتم هتل ک و ث ر که این سفر هم خوب بود و جای شما خالی خوش گذشت .![]()
دیگه اینکه یه روز هم شرکت مهمونمون کرد و رفتیم س ف ر ه خ ا ن ه سن ت ی س ع د آ ب ا د که بهتون پیشنهاد میکنم حتما" یه سر بزنید و هم غذاهاش خوشمزه است و هم محیطش قشنگه .
گفتنیه زیاده و متاسفانه به دلیل همون تنبلی مفرطی که گرفتم دیگه نمیتونم بیشتر بنویسم .
ولی قول میدم زود زود با عکسهای دو تا سفر بیام.
در ضمن عمل جراحی پدرم که قرار بود اردیبهشت انجام بشه و اگه یادتون باشه کنسل شد امکان داره دوباره بخواد توی همین روزها انجام بشه.
ازتون میخوام هر وقت که دلتون به سوی خدا پر کشید ، توی مناجانهای عاشقانه تون یاد پدر من هم بیفتین و از خدا بخواهین کمکمون کنه .
التماس دعا
و از اونجائی هم که تو این مملکت دکتری وجود نداره همینجوری درد میکشید تا اینکه بالاخره راضی شد بیاد دکتر و با هم توی میدون ... قرار گذاشتیم. توی دو تا ماشین مختلف بودیم و بهم زنگ زد که همینجا پیاده شو من نزدیکتم منم به آقای راننده گفتم هرجا که تونستین من پیاده میشم اونهم گفت بفرمائید.
چشمتون روز بد نبینه تا در را باز کزدم یه موتوری اومد و زد به در ماشین و خودش افتاد و در ماشین گیر کزد و فرمون موتورش مونده بود روی دستش و....
راننده وسط خیابون نگه نداشته بود به خدا کنار جدول بود من نمیدونم این موتوری از کجا یهو پیداش شد
خلاصه با بدبختی بلندش کردیم و همین موقع آقای خونه هم با رنگ زرد و چهره تبدار رسید.
راننده هم به من گیر داده بود که تقصیر توئه! باید خسارت بدی یکی نبود بهش بگه مرد حسابی اگه من ۱ ثانیه زودتر پیاده شده بودم که الان رو هوا بودم .
موتوریه هم میگفت فقط باید یکی به من خسارت بده یه افسره اومد و آقای خونه ازش پرسید آقا مقصر کیه ؟ ما اگه مقصریم وایسیم که اونهم گفت نه و ما اومدیم البته من همچنان عین بید مجنون میلرزیدم و توی دلم خدا را شکر میکردم که به فاصله ۱ ثانیه جونم را نجات داد.
اومدیم درمونگاه و به آقای خونه سرم زدن و بعدش رفتیم خونه اما از ساعت ۱ نصفه شب بلند شد و توی خونه راه رفت و از درد نخوابید .![]()
ساعت ۶ گفت دیگه نمیتونم تحمل کنم بریم بیمارستان گفتم با آژانس بریم؟ گفت نه خودت ماشین بردار
رسیدیم بیمارستان اونجا هم سرم و آمپول و...کارمون تموم شد و برگشتیم سمت خونه که سر خیابونمون از فرعی که اومدم بیام بیرون یه نگاه کردم دیدم ماشینی نمیاد و بعد از ایست تا گذاشتم توی دنده و سر ماشین که اومد بیرون یه پراید با سرعت نور اومد و محکم خوردیم به همدیگه .
وای نمیدونین چه صدائی بلند شد و بس که دختره ( همون پرایده ) سرعتش زیاد بود لاستیکش هم ترکید و نتونست ماشین را کنترل کنه کوبوند به یه پراید دیگه که توی پارک بود و یه پیرمرده راننده اش بود که دم ماشین ایستاده بود و پاش هم ضربه دید.![]()
من و آقای خونه که هنگ کرده بودیم
. درسته که من از فرعی اومده بودم بیرون اما سرعت اون دختره واسه کوچه که نهایتا" باید ۲۰ تا باشه هم فوق العاده زیاد بود .
افسر اومد و من بیچاره مقصر دو تاماشین شناخته شدم. هرچی گفتم ماشین دومی که من تقصیر نداشتم گفت که تو مقصری و خلاصه با همون حال زار آقای خونه البته به اتفاق بابام و دو تاماشین دیگه رفتیم بیمه و تا ساعت ۳ بعد از ظهر درگیر بیمه بودیم و ماشینمون هم جلوش داغون شد .
البته دختره چون میدونست خودش مقصره رنگش مثل زردچوبه شده بود و خیلی خودش را باخته بود منتها چون من از فرعی دراومده بودم مقصر شناخته شدم
به افسره گفتم اینو حداقل به خاطر سرعتش جریمه کن من یه کم دلم آروم بگیره ![]()
این تصادف تنها حسنی که داشت این بود که آقای خونه بیماریش یادش رفت و از شوک ماشین تبش هم قطع شد و دلش هم دیگه درد نگرفت ![]()
خلاصه که جریانات اخیر ما هم از این قرار بود و در عرض کمتر از ۲۰ ساعت ۲ تا خطر بزرگ از سرم رد شد چون بعدا" که بابا اینا اومدن و صحنه تصادف را دیدن گفتن با این سرعتی که این دختره داشت اگه به جای جلوی ماشین به پهلوی ماشین خورده بود کمرم داغون میشد و خدا خیلی خیلی بهمون رحم کرده.
مستانه جون اگه نتونستم توی قرار وبلاگی شرکت کنم از من ناراحت نشین که یکی از دلایلش همین گرفتاری اخیر بود .
فعلا" که ما پشت سر هم داره از در و دیوار برامون میباره .
دعا کنین همینجا تموم بشن.
راستی به انرژیهای مثبت همه تون نیاز دارم ![]()
توی دعاهای نابتون از خدا بخواین که جواب من را هم زودتر بده ![]()
کسانی را که اصلا" نمیشناختم و تا به حال نه دیده بودمشون و نه پام را توی وبلاگشون گذاشته بودم برام پیغام میذاشتن که ما خواننده خاموشت بودیم و چرا به ما پسورد نمیدی؟ بعضی ها که گله کرده بودن چرا بی خبر عکسها را گذاشتی ؟( منظورم همونائی هستن که اصلا" نمیدونم کی بودن سو تفاهم نشه ) بعضی ها هم که اصلا" وبلاگ نداشتن و آدرس ایمیل میذاشتن.
خلاصه که عجب ما آدمها کنجکاویم و خودمون خبر نداریم.
شب ۵شنبه همسر جان از سوریه رجعت نمودن و زیاد هم طبق گفته های خودش بهش خوش نگذشته بود.
۵ شنبه ظهر همسری که از سر کار اومد تا زنگ را زد بهش گفتم نیا بالا و برو از انباری نوشابه بیار( معلوم شد که روزه نبودیم ؟
) دیدم سریع اومد زنگ زد و با هول میگه بیا پائین منم شوخیم گرفته بود گفتم تو بیا بالا دوباره گفت زود بیا پائین گفتم نه دیگه تو بیا بالا
یهو داد زد میگم بیا پائــــــــــــــــــــــین !
تنها کاری که کردم آیفون را گذشاتم و بدو رفتم پائین . دیدم قفل انباری را گرفته دستش و میگه تو این اواخر انباری نبودی و منم گفتم نه که دیدم بله آقا دزده اومده و قفل در انباری را شکونده و پرتش کرده وسط انباری و برنجامون را برده .
حالا جالبه که همسری کل وسیله و ابزار گرون قیمت اونجا داشت اونا را نبرده و فقط برنج برده بود.
خلاصه که همسری وقتی اومده بود و دیده بود در شکسته و انباری بهم ریخته است کلی ترسیده بود .
یه لحظه رفتم سمت ماشین دیدم لای در عقب هم بازه و مثل اینکه میخواستن در ماشین را هم باز بکنن که نتونستن و جیم شدن .
سریع رفتیم کلانتری حالا نمیدونم چرا خنده مون هم گرفته بود
و با لبخند اومدیم وارد کلانتری بشیم که افسره گفت کجا همسر جان گفت واسه شکایت اومدیم اونم نه گذاشت و نه برداشت گفت
برید داد سرا!!!!!!!!!!! همسری گفت یعنی هیچ راهی نداره اینجا شکایت کنیم آخه انباری مون را زدن!
یهو تازه سربازه شصتش خبردار شد و گفت چرا برید تو
فهمیدین چی شد ؟ فکر کرده بود ما واسه طلاق اومدیم و دیگه دوباره نیش ما تا بنا گوشمون باز شد و رفتیم داخل
یعنی فکرش را بکنین از بس آمار طلاق بالاست هر زوجی را که میبینن فکر میکنن واسه طلاقه حالا خوبه ما داشتیم هر و کر میکردیم !
رفتیم و تو اونجا که اصلا" محل نذاشتن و اومدیم و از اونجائی که من مطمئن بودم این دزد مال خود آپارتمانمونه و هر کسی که هست میدونسته ما خونه نیستیم دلم میخواست هر جوری شده پلیسی چیزی توی خونه مون بیاد تا همسایه ها بفهمن که ما بی خیال نبودیم و بهشون مزه نده.
اومدیم خونه و زنگ زدیم ۱۱۰ و سریع مامور فرستادن و اونهم تا اومد دید گفت دزد از خود آپارتمانه و صورتجلسه کرد و رفت .
عصر همونروز افطار خونه دختر خاله ام دعوت بودیم و مامان اینا خونه منتظر بودن که ما بریم اونجا تا با همدیگه حرکت کنیم ( ما خونشون را بلد نبودیم )
ساعت ۷ اومدیم توی پارکینگ و استارت زدیم دیدیم روشن نمیشه ماشین و چون در عقب باز مونده بوده چراغ داخل ماشین روشن مونده بوده و باطری ماشین کلا" تخلیه شده بود. ( کل اظهارات همسایه ها ۳ روزی بوده که چراغ ماشین روشن بوده ) زنگ زدم به مامان اینا و قرار شد بابا اونا را برسونه و گفت چون خونه دختر خاله پله زیاد داره من سختمه که ۲ بار برم بالا دم در صبر میکنم اگه ماشینتون روشن شد که چه بهتر و گرنه میام دنبالتون.
خلاصه هر چی تلاش کردیم و یکی از همسایه ها اومد کمک و هی هل بده و... نشد که نشد.
گوشی را برداشتم زنگ بزنم به بابا که بهش بگم دیدم زن داداشم با بغض گوشی را برداشت و گفت بابا حالش خوب نیست !
خدا میدونه من چه حالی شدم و چی کشیدم دنیا روی سرم خراب شد گفت بابا که دم در بوده یه موتور سوار میاد و کیفش را از دستش میدزده و بابا حسابی ترسیده و... بابای منم که قلبش ناراحت و....
دیگه سریع همون همسایمون دید حال من خرابه ما را رسوند در خونه بابا اینا و بابا هم اومداونجا تا شماره های عابر بانکهاش را برداره و اعلام مفقودی بکنه . هر چی که فکر بکنین توی کیف بابا بود.
از مدارک ماشین گرفته تا عابر بانک و کارت خرید و کارت سوخت فقط پول توی کیفش نمیذاشت و همیشه پولاش را توی جیبش میذاره.
تمام بدنش از ترس و اضطراب تکون میخورد و دستاش هم یخ کرده بود . سرتون را درد نیارم کارتهاش را سوزوندیم به جز کارت سوخت که تا شنبه باید صبر میکردیم . رفتیم سمت خونه دختر خاله ام که طفلکی مهمونیش اینجوری شد هم افطاری بود هم تولد دخترش .داشتیم شام میخوردیم که موبایل بابام زنگ خورد و یه نفر گفت که رفته آشغال بذاره دم در میبینه کنار سطل یه کیف با کلی مدارک افتاد و از روی بیمه نامه بابا شماره را بداشته بود و زنگ زده بود.
خدا را شکر همه مدارک به جز کارتها بود که از اونها هم نتونسته بود آقا دزده پول برداره و بابام یه کمی آروم تر شد و به خیر گذشت.
میبین در عرض یکی دو روز ۲ بار دزد بهمون زد
جمعه هم از صبح بابا و همسری ماشین را درست کردن و ظهر هم گفتیم هی همه میگن ه ا ی پی ر م ار ک ت ما هم بریم ببینیم که اولا" فوق العاده شلوغ بود و ثانیا" یه چیزی هم افتضاح تر از افتضاح بود.
من تعجب میکنم بعضی ها میگن خرید کردیم و اروزن بود و جنساش خوب بود !
به نظر من یه مشت بنجل بود و بس. فقط نوشابه خانواده اش ارزون بود که نه خیلی خاصیت داره مردم باکس باکس میخریدن![]()
شنبه هم شرکتمون افطاری داد توی سفره خانه سنتی عالی قاپو که اونجا خیلی خوش گذشت و با همکارا کلی آتیش سوزوندیم البته تنها کسی که با همسر بود یعنی همسرش دعوت رسمی شده بود من بودم
و دوتائی کلی خوش گذروندیم.
ببخشید زیاد حرف زدم
روز خوش