
سلام
بالاخره ما هم يه خانم خونه ي يكساله شديم.![]()
3مرداد 86 بود كه من و آقاي خونه رسما" زندگي مشتركمون را شروع كرديم .اصلا" باورم نميشه كه به اين سرعت گذشته باشه .
يادش به خير پارسال 3 مرداد ساعت 4 صبح از خواب پا شدم . چيه تعجب كردين ؟ خانم آرايشگر بهم گفته بود كه اگه ميخواي به موقع حاضر بشي بايد ساعت 5 صبح توي آرايشگاه باشي.
قبلش هم يه آمپول واسم تجويز كرده بود ( ضد حساسيت ) كه سر راه برم درمانگاه نوش جان كنم و بعد برم آرايشگاه
. آقاي خونه ساعت 4:15 صبح در خونه ما بود . به اتفاق باباي گلم و زن داداشم و آقاي خونه راه افتاديم . اول رفتيم درمانگاه كه وقتي فهميد من عروسم و آمپول را واسه اينكه به لوازم آرايشي حساسيت ندم دارم ميزنم ازمون پول نگرفت و مهمونمون كرد . واي كه چه قدر جاش ميسوخت.![]()
از اونجا رفتيم سمت آرايشگاه و من و زن داداشم رفتيم تو آرايشگاه و بابا و آقاي خونه هم دنبال كارهاي خودشون
. از اونجائي كه آقاي خونه توي همه جا دست تنها بود باباي من همه جا همراهش بود حتي ميوه و شيريني هاي تالار را هم بابا گرفت و توي خونه ما شستن و بردن تالار.
به قدري من و زن داداشم توي آرايشگاه خوابمون مي اومد كه حد و حساب نداشت . من كه چشمام از بس مي سوخت احساس مي كردم نمي تونم تحمل كنم تا ظهر اونجا بمونم و درستم كنن.
جالب اينجا بود ما كه 5 صبح رفتيم آرايشگاه يه عروس ديگه آرايشش تموم شده بود و مي خواستن موهاش را درست كنن.![]()
خلاصه كه اول موهام را درست كردن و تور و تاج را برام گذاشتن ( واي كه چه قدر درد داشت ) بعد نوبت به آرايشم رسيد . اونروز اون آرايشگاه 24 تا عروس داشت كه 11تاي اين عروسها مال گريمور من بود .
خلاصه كه آرايش تموم شد و بعدش طراحي بدن و ناخن و ....
انقدر كه آدم را اينور و اونور ميكشن و بالا و پائين ميبرن آدم كلافه ميشه . بعدش هم سخت ترين قسمت كه پوشيدن لباس عروس بود انجام شد . پشت لباس من تا كمر بندي بود كه بايد اين بندها انقدر سفت ميشد تا لباس تكون نخوره .
راس ساعت 12 آقاي خونه اومد دنبالم و از LCD سالن ديدمش و كلي ذوق كردم . ما براي ماشين عروس يه پرشياي 6 در اجاره كرده بوديم كه فوق العاده خوشگل شده بود . ![]()
خلاصه رفتم بيرون و آقاي خونه اومد جلو و دسته گلم را بهم داد
و سوار ماشين شديم و رفتيم باغ براي فيلمبرداري كه توي سئول بود . توي اين باغ سريال زياد بازي كردن يه باغه خيلي بزرگه با يه خونه ويلائي توي وسط باغ .
خلاصه كه تا ساعت 3:30 توي باغ بوديم و نكته قابل توجه اينجا بود كه توي اون گرماي مرداد اونروز بارون اومد درست مثل 3 مرداد امسال كه باز هم بارون اومد و ما هم اين موضوع را به فال نيك و البته ته ديگ خوري بيش از اندازه آقاي خونه ربط ميديم.
كلي عكس و فيلم هنري از خودمون دركرديم و رفتيم به سمت آتليه كه توي جردن بود. اونجا هم يه عالمه عكس گرفتيم تا ساعت 6 كه راه افتاديم به سمت تالار . در تمام مدتي كه سوار ماشين بوديم و به سمت اتليه يا باغ مي رفتيم من شنلم را نپوشيده بودم يعني با يه لباس عروس دكلته بودم و در حال بزن و برقص!
توي تالار هم خدا را شكر همه چيز خوب برگزارشد و از اون ثانيه اول تا آخر من و آقاي خونه رقصيديم . آقاي خونه كه اصلا" توي مردونه نميرفت بيچاره خواننده پشت بلند گو هي مي گفت داماد بيا داماد بيا ...
كلي هم شادباش گرفتيم بعد از تالار هم خونه مامان اينا را آماده كرده بوديم و اركستر
و...وبقيه مراسم اونجا بود. با يكسري از مهمونها خداحافظي كرديم و با بقيه رفتيم خونه مامان اينا و اونجا هم عروس خانم كه بنده باشم با رقص وارد شدم وتا آخر شب پا به پاي همه مهمونها انواع و اقسام رقصها از جمله تركي بندري لزگي شمالي و... را از خودم در كردم.
اواسط مجلس هم كه از خستگي كفشام را درآورده بودم و يكسري بدون كفش رقصيدم و جون لباسم گير ميكرد زير پام مجبور شدم دوباره بپوشم . خلاصه ساعت 2 بود كه رسيديم خونه خودمون و عمليات باز كردن سنجاق هاي موئي و موهاي اضافه از سر بنده شروع شد كه از فرط خستگي و درد تاج و سنجاقها ضعف كردم و از حال رفتم و وقتي بيدار شدم ديدم سرم روي پاي آقاي خونه در حال باز كردن سنجاقها مونده
و چراغها روشنه !
پاشديم جمع و جور كرديم و خوابيديم و صبح هم ساعت 11 پا شديم و تازه فهميديم كه چه قدر خسته ايم. من كه پاهام را نمي تونستم روي زمين بذارم و احساس مي كردم تاول زده و ميسوزه . توي همون آرايشگاه واسه پاتختي هم وقت داشتم كه ديدم اصلا" نمي تونم تحمل كنم كسي بخواد باز به سرم دست بزنه و احيانا" حتي يه دونه سنجاق به سرم بزنه . زنگ زدم آرايشگاه و كنسل كردم و رفتم خونه مامان اينا (پاتختي اونجا بود ) يكي از دوستان كه آرايشگره يه سشوار خوشگل برام كشيد و خودم هم آرايشم را كردم . سر يه جريان مسخره كه توي اين پست جريانش را مفصل توضيح دادم پاتختي كوفتم شد و فوق العاده اعصابم به هم ريخت.
آخر شب هم كه با آقاي خونه برگشتيم خونه و زندگي به جريان افتاد.

امسال هم ۵ شنبه مصادف با اولين سالگرد ازدواجمون بود . عصر كه آقاي خونه با يك كيك خوشمزه اومد خونه و رفتيم جمهوري و من براش به عنوان كادو يه گوشي موبايل خريدم و شب هم رفتيم رستوران البزر واز خجالت شكمهامون در اومديم . هديه من هم انشاله توي همين يكي دو هفته يعني هر زماني كه وقت كنم و برم بازار آماده ميشه . يه انگشتر خوشگل .
جمعه هم از صبح با اقاي خونه بيرون بوديم و يه جا كه پارك كردم تا آقاي خونه بره به كارش برسه و بياد ديدم جلوي فروشگاه رولان وايسادم . منم ديدم حيفه كه حالا من و آقاي خونه داريم به هم كادو ميديم ني ني آينده بي نصيب بمونه و رفتيم يه سر همي خوشگل ماماني براش خريديم.
مي خواستم امروز عكسهاي شطرنجي عروسي را براتون بذارم كه متاسفانه كامپيوتر خونه در اثر برق رفتن ها دچار مشكل فني شده و مادر بردش سوخته .
در اولين فرصت عكسها را براتون مي ذارم.
خدايا بابت همه چيز ازت ممنونم.![]()
راستي امروز هم سالگرد دومين عقدمونه :۵/۵/۱۳۸۵
سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
می بینم که ۳ روز تعطیل بوده و همه حساب کیف کردین و از خودتون خوشی در کردین مخصوصا" خانومای کارمند
.
توی هفته ای که گذشت تا قبل از ۳ شنبه تقریبا" هر روز بعداز ظهر بعد از ساعت کاری با همکارم
می رفتیم دنبال خرید هدایا و حسابی گرما خوردیم.
۲ شنبه هم طاقت نیاوردم و کادوی آقای همسر را بهش دادم و کلی خوشحال شد .
روز عید هم آقای خونه رفت سرکار و منم دختر خوبی شدم و موندم خونه.
گفته بودم که جمعه قبل یه سری کارهای بنائی و نجاری توی خونه داشتیم .
به علت جا تنگی و اینکه کمدامون تقریبا" بزرگ بود تصمیم گرفتیم توی کمدها یه طبقه دیگه اضافه کنیم که آقای خونه هفته پیش این کار را انجام داده بود منتها چیدنشون که یه پروژه چندین ساعته بود ،فرصت نشده بود تا ديدم روز عيد بهترين زمان اين كاره .
خلاصه از صبح واسه خودم مشغول بودم تا ساعت ۴ . بعدش هم كه آقاي خونه اومد يه دوش گرفت و رفتيم ديدن باباي من . داداش و خانومش هم اومده بودن و خدا را شكر خوش گذشت و بابا هم از كادوش خيلي خيلي خوشش اومد.
راستش من چند وقت بود كه بدنم داغ ميشد مخصوصا" شبها . شايد باورتون نشه اما طوريه كه اگه دست كسي بهم بخوره سريع از فرط داغي بدن من دستش را ميكشه كنار.
موقعي كه داشتم كادوي بابا را ميدادم و بوسيدمش يهو گفت تو چرا انقدر داغي ؟ و گفت فردا صبح حتما" بيا بريم دكتر. كه آقاي خونه هم داغ دلش تازه شد كه منم هميشه بهش ميگم بيا بريم دكتر و حريفش نميشم و نمياد و....( ناگفته نماند كه چند ماهي هست من اين داغي را دارم اما خب يه موقع هايي كم و زياد ميشه).
۵ شنبه با وجود اينكه براي شام مهمون دعوت كرده بودم ۷ پاشدم و اول رفتم يه كار بانكي داشتم انجام دادم و بعد رفتم در خونه مامان اينا چون دكتري كه مي خواستم برم نزديك خونه مامان اينا بود.
دكتر كلي سرزنشم كرد كه چرا چند وقته اينجوري هستي الان ميائي و .....![]()
گفت تا آزمايش كامل ندي دقيق نمي تونم بگم كه چه مشكلي داري . من هميشه اين گرماي بدنم را به حساب تب مي ذاشتم اما دكتر گفت اين تب نيست اين داغيه و احتمال ميدم بيشتر به علت اختلالات عصبي باشه و در كنارش هم مقداري عفونت.![]()
خلاصه كه چون حدس ميزدم آزمايش واسم بنويسه و صبحونه نخورده بودم از همونجا رفتم آزمايشگاه و آزمايش دادم و رفتم خونه مامان اينا . جواب آزمايشم هم فردا بعد از ظهر آماده ميشه كه بابا جوني زحمت گرفتنش را مي كشن.
بعد از صبحونه خوردن با مامان جنگي حاضر شديم و اومديم خونه ما و بشور و بساب شروع شد . من نظافت كردم و مامان خانومي گل خوش سليقه سريع غذا ها را آماده كردن و تا ساعت ۴ هم پيشم بودن و بعد رفتن.
مهمونامون هم دو تا از دوستام با شوهراشون بودن . يكيشون كه يه گل پسر هم داره . اون يكي دوستم هم ۱ ماه قبل از ما عروسي كرده بودن.
تقريبا" من هر وقت مهمون دارم هيچ چي از مهموني نمي فهمم ولي خدا را شكر اون شب انقدر خوش گذشت و خنديديم كه حسابي سر حال شدم . خدا كنه به دوست جونام هم خوش گذشته باشه .![]()
جمعه صبح هم كه ۱۰ بيدار شدم و از بس كه غذا زياد درست كرده بوديم زنگ زدم مامانم و گفتم بيائين اينجا ناهار و اين غذا ها را بخورين! اونا هم اومدن و بعد از ظهر رفتن و منم طبق معمول شدم راننده محترم
آقاي خونه و سر يكي دو تا از پروژه هاش رفتيم و بعد از اونهم يه سر به مامانش زديم و برگشتيم خونه .
شب نشستم پاي تلويزيون
كه يهو ديدم درگذشت خسرو شكيبائي را اعلام كردن و يادنامه براش درست كرده بودن كه كلي گريه كردم. روحش شاد و قرين رحمت الهي
امروز هم طبق معمول هر شنبه با اينكه اصلا" كسر خواب ندارم ولي كلي چشمام ميسوزه . اين ديگه چه صيغه ايه من نمي دونم!
پي نوشت :ديروز جواب آزمايشم آماده شد و بردم پيش آقاي دكتر . كوچكترين اثري از عفونت ديده نميشه اما من همچنان داغ و آتيشم . يه كم كم خوني دارم كه قرص آهن و كلسيم برام نوشتن. در ضمن طبق اظهار نظر ايشون فقط داغ بودنم و پادردام عصبيه و براي اونهم يه قرص آرام بخش تجويز كردن كه شبا موقع خواب بخورم.

مثل هر روز ساعت ۶:۵۰ بیرون اومدن خونه و عصر ها هم ۷-۶:۳۰ رسیدن خونه و بدو بدو و جمع و جور کردن تا ۹ که آقای خونه بیاد.
منتها این هفته تنها فرقی که داشت این بود که چون مامانم رفته بود مشهد حسابی تنها بودم و از شرکت که میرفتم آشپزی می کردم و دیگه کسی نبود که برام غذا بفرسته![]()
۴ شنبه هم عصری با دوستم یعنی همکارم بعد از ساعت کاری رفتیم به دنبال خرید هدیه روز پدر و شوهر
از اول تصمیم داشتم واسه بابا جونم یه کیف دستی چرمی بخرم . به همین منظور مستقیم رفتیم منوچهری و پدرمون دراومد بس که راه رفتیم . ولی خودمونیم بیچاره آقایون همه وسایلشون مثل همه !
ما اگه بخواهیم کیف بخریم توی هر مغازه کم کم ۲۰ مدل کیف هست اما تو کل منوچهری شاید ۴ یا ۵ مدل کیف دستی بود . آخی دلم سوزید براشون.
آخر سر هم یه دونه کیف خیلی خیلی خوشگل ژیگولانس برای پدر جونم که الهی ۱۲۰ سال سایه لطفشون بر سرم باشه و هر چه زودتر خوب خوب بشن ابتیاع نمودم ولی برای شوهر جونم و نامزد دوستم چیزی نخریدیم .
دوستم که اصلا" خودش هم نمیدونست چی بخره و می خواست از این کیف دستی ها بخره که من گفتم این کیف ها یه کم به درد آقایون سن دار تر می خوره و واسه یه جوون ۲۷-۲۶ ساله مناسب نیست 
خلاصه قرار شد برای نامزدش یه ست افتر شيو و ژيلت و خمير ريش و ...بخريم كه از بس خسته شديم ديگه ناي برگشتن به منوچهري را نداشتيم و قراره ۲ شنبه بريم دوباره خريد.
واسه آقاي خونه هم مي خوام يه فلش مموري ۴ گيگ بخرم . چون تنها چيزيه كه در حال حاضر نياز داره .
راستي يادتونه گفتم توي يه سايت برنده شدم و اسپيكر برنده شدم ؟؟؟؟
دو دل بودم كه برم جايزه را بگيرم يا نه كه آخر سر دل را زدم به دريا و چون خودم كار داشتم يه آژانس گرفتم و كارت شناسائيم را دادم بهش و فرستادم كه بره جايزه ام را بگيره .
وقتي اومد ديدم يه ساك كوچيك دستشه و با خودم گفتم وا اسپيكر چي جوري جاشده توي اين ساك دستي كوچولو؟
باورتون نميشه يه اسپيكر بود اندازه دو تا قوطي كبريت كه روي هم بذارين!!!!!!!!!!!
خلاصه كه كلي تاسف خوردم كه چرا اصلا" رفتم دنبالش !

ديروز هم بعد از چند وقت آقاي خونه نرفت سركار و كلي توي خونه عمليان بنائي و نجاري راه انداخت و كلا" به جز يكي دو ساعت همش خونه بوديم و كيف داد.
راستي من الان فهميدم يه شيرين كاري انجام دادم .
ديشب آقاي خونه مشغول بنائي بود و من داشتم لباسهاي امرو صبحش را آماده مي كردم كه ديدم جلوي شلوارش چند تا لك افتاده مثل حالتي كه وايتكس بريزه . گفتم ديگه اينو نپوش و گذاشتمش كنار . گفتم كدوم شلوارت را برات بذارم ؟ كه گفت يه دونه نو برام بيار از توي كمد . اون شلواري كه پشت در آويزونه زيپش در رفته و خش...هم پاره شده .
منم نميدونم حواسم به كجا بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
كه همون شلوار پاره را براش آماده كردم و خودش هم صبح چون حسابي ديرش شده بوده و اگه ديرتر ميرفت سرويس را از دست ميداد مجبور شده با همون شلوار بره . خلاصه كه الان داره ميره جلسه و ميگه نميدونم چي جوري بايد بشينم كه يه موقع ...............................
مامان جونم و باباي عزيزم ۵ شنبه صبح از مشهد برگشتن و خدا را شكر كلي بهشون خوش گذشته بود و حسابي كيف كرده بودن . دعا كنين حاجتشون برآورده بشه و دفعه آينده براي اداي نذرشون برن ![]()
مامانی گلم از نیشابور برام یه انگشتر فیروزه نانازی خریده . عزیزم دستت درد نکنه