تبليغاتX
زندگي مشترك ما
سفر به اصفهان + تولدم
قرار بود سه شنبه صبح آقاي خونه بره اصفهان و شب برگرده و بليط هواپيما گيرش نيومده بود و قرار بود ماشين شركت بياد دنبالش و زميني برن . در يك اقدام ضربتي  تصميم گرفتم منم باهاش برم و يه چرخي بزنم .

۵:۳۰ صبح ماشين اومد دنبالمون و پيش به سوي اصفهان. ۷:۱۵ رسيديم مجتمع مهتاب و يه صبحونه حسابي خورديم و حركت كرديم.

ساعت ۱۱ اصفهان بوديم و من پياده شدم و رفتم به سوي ميدون ن ق ش  ج ه ا ن . همسر محترم هم رفت كارخونه اي كه بازديد داشت .

تا ساعت ۳:۳۰ اونجا بودم و حسابي چرخيدم ولي آخراش ديگه حسابي خسته شده بودم و پاهام درد گرفته بود . هوا هم كه خيلي خوب بود و فقط يكذره باد مياومد. ديگه انقدر خسته شده بودم نزديك بود ولو بشم وسط سبزه هاي ميدون.

كارش كه تموم شد اومدن دنبالم و واسه من ناهار گرفت و راه افتاديم سمت تهران و ۹ خونه بوديم و خدا را شكر زياد خسته نشدم و خوش گذشت .

۵ شنبه هم كه جاري وسطي اومدن خونمون و يكساعتي موندن و بعد رفتن و ديروز هم از صبح عمليات كوزتينگ داشتيم و رومبلي ها را شستم تا دوباره بكشم روي مبلها .

عصر هم شركتمون فيلم ا خ ر ا ج ي ه ا را برامون توي سينما آفريقا رزرو كرده بود يعني كل سانس را پيش خريد كرده بود و رفتيم اونجا و كلي هم پذيرائي شديم و خوش گذشت و كلي از همكارا را هم ديديم

امروز هم كه شنبه و روز ا ر ت ش و مهمتر از اون تولد شخص شخيص اينجانب مي باشد.

تا ۳-۲ سال پيش روز تولدم خيلي واسم مهم بود . اينكه ببينم كي ها زنگي ميزنن و تبريك ميگن و كي يادشه و كي يادش نيست ؟! اما نميدونم چرا اين اواخر بي تفاوت شدم و ديگه برام مهم نيست .

مامان خانومي هم كه عيد كادوي تولدم را همراه با عيديم خريد ..

يك ظرف ميوه خوري پايه دار خيلي خوشگل با يه آجيل خوري كه آجيل خوري واسه كادوي تولدمه .

آقاي خونه هم كه طبق معمول تنهائي خريد نميره و تا به حال بدون خودم واسم كادو نخريده .

و فعلا" هم قصد ندارم چيزي بخرم تا يكي دو ماه ديگه . يه انگشتر خوشگل ديدم كه فعلا" بودجه مورد نظر در دسترس نمي باشد و تا چند وقت ديگه اميدوارم جور بشه .

شركت هم كه يه سبد گل واسم فرستاده و عصري هم يه جعبه كيك خوشمزه مياره .

( حالا خوبه واسم مهم نبود و اينهمه راجع به كادو نوشتم )

۲۹ سالگيم مبارك

 

نوشته شده توسط خانم خونه در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت 9:20 | لینک ثابت |

از همه جا
نميدونم چرا امسال اينجوري شده ؟

يا بچه ها آپ نميكنن يا هر كسي كه آپ ميكنه يه خبر بد داره توي وبلاگش!

آدم وقتي خودش يه مشكلي داره فكر ميكنه دنيا به آخر رسيده و از اون مستاصل تر كسي نيست اما وقتي پاي درد و دل ديگران مي شينه، مي بينه كه مشكل خودش در برابر مشكلات ديگران چيزي نيست.

اميدوارم مشكلات همه دوستاي وبلاگيم زود زود حل بشه و همه تون شاد باشين.

هفته پيش تا ۲ شنبه اومدم سركار و ۳ شنبه مرخصي گرفتم و موندم خونه تا براي مهموني ۴ شنبه يعني دوازدهم كه خالم و دائيم اينا بودن كارهام را بكنم .

۳ شنبه كه از خواب پا شدم با ديدن برف كلي شوكه شدم و تازه فهميدم چرا انقدر تا صبح توي خواب سردم شده بود و ميلرزيدم . طبق معمول مامان و باباي هميشه در صحنه اومدن دنبالم و رفتيم خريد ميوه و ظهر برگشتم خونه تا نظافت بكنم . اما جلوي تلويزيون خوابم برد تا ۴ كه مامان تلفن كرد و كلي غر زد كه بي خيالي و چرا خوابيدي و خودش هم اومد كمكم تا غذا ها را آماده كنيم.

آقاي خونه هم ۵ رسيد و سه تائي مشغول نظافت و جمع و جور خونه شديم . غروب رفتيم خونه برادر آقاي خونه عيد ديدني و شام نمونديم و رفتيم سر ميرداماد كباب تركي پاندا كه كيفيتش فوق العاده اومده بود پائين و اصلا" جالب نبود و باز هم به اين نتيجه رسيديم كه هيچ جا پيتزا و كباب تركي صدف خودمون را نداره.

 ۴ شنبه هم كه از صبح مجددا" به اتفاق مامان مشغول آشپزي بوديم و تا ۷ كه مهمونها اومدن و ۱۸ نفر بوديم و شكر خدا همه چي خوب برگزار شد و باقالي پلو با گوشت  و زرشك پلو با مرغ و ته چين اسفناج و سوپ و سالاد ماكاروني درست كرديم .

۵ شنبه هم كه به نظافت گذشت و ۱۳ به در نرفتيم چون واقعا" همه جا شلوغ ميشه و دردسره فقط عصرش رفتيم خونه عمه ام عيد ديدني .

جمعه ناهار هم دوستم ساناز با شوهرش را دعوت كرديم و رفتيم از البرز غذا گرفتيم و آورديم .

بعد از ظهر هم قرار بود خواهر شوهرم و مادر شوهرم بيان عيد ديدني كه اول رفته بودن خونه برادرش ( هموني كه ما شام خونه شون نمونديم) و با اونا اومدن و منم دلم نمي خواست اونا را هم شام نگه دارم كه تا بلند شدن برن من يه تعارف كوچولو زدم كه نريد شام بمونيد ديدم نشستن

داشتم از عصبانيت منفجر ميشدم خونه خودشون كه ميري يه تعارف الكي ميزنن اونوقت اينجا سريع موندن. ديگه با خواهر شوهرم اومديم آشپز خونه و غذاها را آماده كرديم . و آقاي خونه هم از ترس اين كه من عصبانيم و بهش گير ندم پا به پاي من اومده بود توي آشپز خونه و يا ظرف ميشست و يا جمع و جور ميكرد . البته خودش هم دل خوشي از اين برادرش نداره .

جاتون خالي با علم به اينكه مي دونستن ماي بيچاره كارمنديم و ۶ صبح بايد از خواب بيدار بشيم ساعت ۱۲:۳۰ شب رفتن و من موندم  و يه خونه و زندگي به هم ريخته .

۲ شبه كه آقاي خونه تا صبح دل پيچه و حالت تهوع داره و نه خودش مي خوابه و نه من . ديروز رفتيم دكتر و گفت باكتري داره معده اش و دارو داده و تا بخوره و ببينيم چه طور ميشه .

خلاصه كه اين بود هفته آخر تعطيلات من كه همش به مهمون داري گذشت و حسابي خسته و كوفته شديم . واقعا" توي خونه كوچيك مهمونداري سخته.

روز خوش

نوشته شده توسط خانم خونه در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 11:1 | لینک ثابت |

اولين پست هشتاد و هشتي
سلام

بعد از كلي تنبلي بالاخره اومدم

سال نوي همه تون مبارك اميدوارم سال جديد پر از بركت و موفقيت براي همه شما دوستاي نانازي باشه.

ما امسال جائي نرفتيم و تهران مونديم و از خلوتي تهران كيف كرديم البته از ديروز كه هشتم باشه هم من و هم آقاي خونه داريم ميائيم اداره و دوباره روز از نو و روزي از نو.

ناگفته نماند كه ديروز از ساعت ۲ به بعد ديگه عملا" فكم مي خورد روي ميز بس كه خميازه كشيدم و خوابم مي اومد و ساعت ۴ ديگه زدم بيرون . امروز هم به سختي از خواب بيدار شدم . خدا كنه از اين حالت زود تر در بيام و جون بگيرم.

راستش امسال عيد ما يه كم ناجور شروع شد . جمعه ۳۰ اسفند ساعت ۱۱ قبل از ظهر يعني ۴-۳ ساعت قبل از سال تحويل شوهر خواهر آقاي خونه فوت كرد و همه چي به هم ريخت . بنده خدا ۳۸ سالش بود و خواهر شوهرم ۲ تا بچه دبستاني هم داره . ديگه فكرش را بكنين چه عيدي داشتيم ما همش درگير بهشت زهرا و مسجد و...

به جز خونه مامانم و خالم هيچ جا عيد ديدني نرفتيم . امسال تصميم داشتم يه شب فاميلاي خودم( خاله و دائيم و بچه هاشون ) را شام دعوت كنم و پس فرداش هم فاميلاي آقاي خونه را كه با اين اتفاقي كه افتاد نشد. حالا اين هفته گوش شيطون كر ۴ شنبه دائيم اينا را دعوت كردم . فاميلاي آقاي خونه را هم كه فعلا" نميشه دعوت كرد و بايد بمونه واسه بعد..

اميدوارم اين اتفاق اولين و آخرين اتفاق تلخ ۸۸ باشه و از اين به بعد براي همه شادي باشه .

خدايا خودت كمك كن امسال ما بتونيم خونه مون را عوض كنيم و خيالمون از اين بابت راحت بشه .

خدايا خودت به همه سلامتي بده و تن پدر و مادر و همسر من را هم سالم نگه دار.

 

نوشته شده توسط خانم خونه در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 9:5 | لینک ثابت |


طراح قالب

 

Got My Cursor @ 123Cursors.com