تبليغاتX
زندگي مشترك ما
رديابي
بچه كسي ميدونه يه تلفن اعتباري شهرستان را چه جوري ميشه رد يابي كرد ؟

يا ازش شكايت كرد؟

ديشب يه مزاحم تلفني كه ميدونم فاميله بدجوري تنمون را لرزونده

 

مي خوام به هر نحوي كه ممكنه بفهمم كي بوده .!

چه جوري ميتونم اينكار را بكنم؟

نوشته شده توسط خانم خونه در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 10:15 | لینک ثابت |

شمال
جاي همگي شما خالي ما ۵ شنبه صبح ساعت ۶ حركت كرديم به سمت چالوس و حسابي كيف كرديم.

هوا فوق العاده خنك و تميز و شمال خلوت خلوت بود .

ويلائي كه اجاره كرديم توي حياطش پر از بهار نارنج بود و عطر اين بهار نارنج ها واقعا" ديووانه كننده بود . يك كوچولو آب بازي هم كرديم اما خيلي سرد بود . يه خونواده همزمان كه ما داشتيم وسايلهامون را جا به جا ميكرديم و مستقر ميشديم اومدن و ويلا بغليمون را اجاره كردن . يهو ديدم آقاهه حوله اش را زده زير بغلش و اومد كنار ساحل و رفت تو آب . شنا كرد و هي رفت جلو بعد از چند دقيقه خانومش و بچه اش هم اومدن و توي اون آب سرد بچه را به زور كردن توي آب .

واي خدا بچه عين بيد ميلرزيد و از فرط گريه و سرما كبود شده بود. باباش ميگفت بيخود كرده نبايد سردش بشه بايد بياد توي آب. من نميدونم بعضي ها چه فكري توي كله شون دارن .

خلاصه وقتي كه اومديم توي ويلا طبق معمول آقاي خونه نشست كنترل تلويزيون را گرفت دستش و شروع كرد به بالا و پائين كردن كانال ها . بعد از چند دقيقه كه از جاش بلند شد سريع رفتم كنترل را برداشتم و خواستم برم قايمش كنم كه پام ليز خورد و چشمتون روز بد نبينه آنچنان روي سراميكها خوردم زمين كه باورم نميشد زنده موندم!

اول با سر و گردن خوردم زمين و صداي وحشتناكي داد و دوباره با كمر افتادم . صدا طوري بود كه داداشم و خانومش از ته حياط صدا را شنيدن و اومدن.

تا ۱ دقيقه چشمهام جائي را نميديد و فكر كردم كه ديگه كور شدم . اما خب مثل اينكه نشدم

ولي تمام بدنم داغون شد . شب اصلا" نميتونستم بخوابم هر طرف ميخوابيدم دردم مي گرفت.

خلاصه به غير از اين ضربه فني اي كه من شدم الحمد اله همه چي خوب بود و به همه مون خوش گذشت و بابا هم كلي روحيه اش عوض شد.

جمعه هم ساعت ۱۰ از ويلا زديم بيرون و رفتيم تنكابن و بعد كلاردشت و تفريحي اومديم به سمت تهران كه توي گچسر خورديم به ترافيك باغ گل و ۳-۲ ساعتي معطل شديم .

ديروز هم با يكي از همكارام رفتيم فروشگاه پرشه هموني كه سيندخت جونم ازش مانتو خريده بود و يك پانچو ( درست نوشتم آيا؟ )سفارش دادم و آخر هفته احتمالا" برام مياره و كلي توي اون مغازه از ديدن مانتو و لباسهاي خوشگل مشعوف شديم.

ديگه اينكه هوس كردم برم گلابگيري كاشان . ببينم آيا اين هفته ميشه يا نه ؟

روز خوش

در پناه حق

 

نوشته شده توسط خانم خونه در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 9:54 | لینک ثابت |

ممنونم
از لطف و محبت همه تون ممنونم

شب قبل از عمل يعني شنبه ساعت ۸ شب دكتر بيهوشي اومد و پدرم را معاينه كرد و گفت به خاطر عمل قلب بازي كه قبلا" داشته نميتونه بهش بيهوشي بده و امكان داره دور از جونش زير بيهوشي از بين بره .

ساعت ۱۱ شب مامان و بابا برگشتن خونه

با روحيه اي خراب و داغون و ...

اون جراح لعنتي هيچ كدوم از اين ريسكهاي عمل را بهمون نگفته بود و فقط ميخواسته عمل بكنه و پولش را بگيره . وقتي دكتر بيهوشي اينها را به مامانم اينا گفته خدا ميدونه چه حالي شدن.

بابام خيلي اميد داشت كه عملش خوب انجام مبشه . عصر شنبه كه رفتم بيمارستان ديدنش به قدري آرامش داشت كه به من هم متقل شد و خيالم راحت شد اما ۳-۲ ساعت بعدش...

نميدونم شايد صلاح در اين بوده كه بابا عمل نشه .

درست قبل از اينكه بابا زنگ بزنه بهم و خبر بده كه دكتر بيهوشي چي گفته و ..داشتم قرآن ميخوندم همونجوري كه بغض كرده بودم از خدا خواستم كه هر جوري صلاح ميدونه بابام صحيح و سالم برگرده خونه و ۱۰ دقيقه بعدش بابا خبر داد كه نميتونه عمل بشه .

نميدونم چه حكمتي در كار بود اما فوق العاده روحيه اش را از دست داده و از ديروز صبح همش داره گريه ميكنه .

خدايا باز هم شكرت

نوشته شده توسط خانم خونه در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 11:24 | لینک ثابت |

جراحي
پدرم فردا ساعت ۱۰ صبح عمل جراحي داره

دعا كنين همه چيز به خوبي پيش بره و اين استرس و اضطراب چندين ماهه جاش را به خوشي بده .

دعا كنين بيام و براتون بنويسم كه خدا باز هم يكي ديگه از معجزه هاش را به ما نشون داد.

اگه يادتون بود فردا ساعت ۱۰ صبح پدرم را از دعاهاي خيرتون و انرژي هاي مثبتتون بي نصيب نسازيد.

به اميد خبرهاي خوش

نوشته شده توسط خانم خونه در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 7:37 | لینک ثابت |

چرا ارديبهشت امسال مثل هميشه نيست؟
نميدونم چرا امسال بهار رنگ و بوي هميشه را نداره؟

اوائل فكر ميكردم واسه من اينجوريه . اما توي هر وبلاگي كه ميرم ميبينم همه يه جوري دلمرده ان . خيلي ها كه حتي ديگه آپ هم نميكنن و بي خيال اين دنياي مجازي شدن .

شديدا" نيازمند دعاي خير همه تون هستم .

احتمال داره پدرم ظرف همين روزها عمل جراحي بشه . يه عمل جراحي خيلي خيلي حساس و حياتي.

متاسفانه هر كاري كه ميكنم افكار منفي سراسر وجودم را گرفته و خيلي نا اميد و دل شكسته ام طوريكه با تلنگري گريه ام ميگيره و ....

ازتون ميخوام دعا كنين .دعا كنين كه همه بيمارا شفا پيدا كنن و پدر من هم خوب بشه و عمل با موفقيت انجام بشه و نگراني چندين و چند ساله ما از بين بره .

خدايا اميدم را نا اميد نكن

 

نوشته شده توسط خانم خونه در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 16:3 | لینک ثابت |

تصميم كبري
خيلي زجر آوره وقتي كه بري سر كمد لباسهات و هر لباسي را كه دربياري بپوشي برات تنگ شده باشه .

مال خيلي قبل را نمي گم ها! لباسهائي كه همين چند ماه پيش از تايلند آوردم همه شون تنگ شده .

نميدونين كه چه قدر دلم ميسوزه ...

تقريبا" توي اين ۵-۴ ماه گذشته حدود ۸ كيلو چاق شدم

مهم تر از همه هم اين شكم ناقلاست كه بدجوري عرض اندام ميكنه . طوريكه توي عيد همه فكر ميكردن من باردارم . به خدا جدي ميگم . بدون استثنا ازمون يا ميپرسيدن يا تبريك ميگفتن

چند وقتي بود تصميم داشتم رژيم بگيرم اما نميشد يعني اراده نداشتم

اما از ديروز تا به حال يك كم با اراده شدم.

ظهر ها ديگه ناهار نميارم و يه كاسه سوپ كوچيك از شركت ميخرم و با اون خودم را سير ميكنم و شبها هم قراره شام برنج نخوريم و غذاي سبك بخوريم كه ديشب تخم مرغ و سب زميني سرخ كردم و خورديم .

دعا كنين يه كوچولو لاغر بشم تا انگيزه ام بيشتر بشه و رژيمم را سفت و سخت ترش بكنم . البته شايد بخنديد و بگيد اين كه رژيم نيست اما واسه من خوبه چون من تا ۳-۲ روز برنج نميخورم شكمم ميره تو

منتظر اخبار لاغري اينجانب باشيد

روز خوش

نوشته شده توسط خانم خونه در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 8:50 | لینک ثابت |


طراح قالب

 

Got My Cursor @ 123Cursors.com