تبليغاتX
زندگي مشترك ما
به حق چیزای ندیده و نشنیده
خوب شد این عکسا را من گذاشتم باعث شد یه کم بخندم

کسانی را که اصلا" نمیشناختم و تا به حال نه دیده بودمشون و نه پام را توی وبلاگشون گذاشته بودم برام پیغام میذاشتن که ما خواننده خاموشت بودیم و چرا به ما پسورد نمیدی؟ بعضی ها که گله کرده بودن چرا بی خبر عکسها را گذاشتی  ؟( منظورم همونائی هستن که اصلا" نمیدونم کی بودن سو تفاهم نشه ) بعضی ها هم که اصلا" وبلاگ نداشتن و آدرس ایمیل میذاشتن.

خلاصه که عجب ما آدمها کنجکاویم و خودمون خبر نداریم.

شب ۵شنبه همسر جان از سوریه رجعت نمودن و زیاد هم طبق گفته های خودش بهش خوش نگذشته بود.

۵ شنبه ظهر همسری که از سر کار اومد تا زنگ را زد بهش گفتم نیا بالا و برو از انباری نوشابه بیار( معلوم شد که روزه نبودیم ؟) دیدم سریع اومد زنگ زد و با هول میگه بیا پائین منم شوخیم گرفته بود گفتم تو بیا بالا دوباره گفت زود بیا پائین گفتم نه دیگه تو بیا بالایهو داد زد میگم بیا پائــــــــــــــــــــــین !

تنها کاری که کردم آیفون را گذشاتم و بدو رفتم پائین . دیدم قفل انباری را گرفته دستش و میگه تو این اواخر انباری نبودی و منم گفتم نه که دیدم بله آقا دزده اومده و قفل در انباری را شکونده و پرتش کرده وسط انباری و برنجامون را برده .

حالا جالبه که همسری کل وسیله و ابزار گرون قیمت اونجا داشت اونا را نبرده و فقط برنج برده بود.

خلاصه که همسری وقتی اومده بود و دیده بود در شکسته و انباری بهم ریخته است کلی ترسیده بود .

یه لحظه رفتم سمت ماشین دیدم لای در عقب هم بازه و مثل اینکه میخواستن در ماشین را هم باز بکنن که نتونستن و جیم شدن .

سریع رفتیم کلانتری حالا نمیدونم چرا خنده مون هم گرفته بود و با لبخند اومدیم وارد کلانتری بشیم که افسره گفت کجا همسر جان گفت واسه شکایت اومدیم اونم نه گذاشت و نه برداشت گفت

برید داد سرا!!!!!!!!!!! همسری گفت یعنی هیچ راهی نداره اینجا شکایت کنیم آخه انباری مون را زدن!

یهو تازه سربازه شصتش خبردار شد و گفت چرا برید تو

فهمیدین چی شد ؟ فکر کرده بود ما واسه طلاق اومدیم و دیگه دوباره نیش ما تا بنا گوشمون باز شد و رفتیم داخل یعنی فکرش را بکنین از بس آمار طلاق بالاست هر زوجی را که میبینن فکر میکنن واسه طلاقه حالا خوبه ما داشتیم هر و کر میکردیم !

رفتیم و تو اونجا که اصلا" محل نذاشتن و اومدیم و از اونجائی که من مطمئن بودم این دزد مال خود آپارتمانمونه و هر کسی که هست میدونسته ما خونه نیستیم دلم میخواست هر جوری شده پلیسی چیزی توی خونه مون بیاد تا همسایه ها بفهمن که ما بی خیال نبودیم و بهشون مزه نده.

اومدیم خونه و زنگ زدیم ۱۱۰ و سریع مامور فرستادن و اونهم تا اومد دید گفت دزد از خود آپارتمانه و صورتجلسه کرد و رفت .

عصر همونروز افطار خونه دختر خاله ام دعوت بودیم و مامان اینا خونه منتظر بودن که ما بریم اونجا تا با همدیگه حرکت کنیم ( ما خونشون را بلد نبودیم )

ساعت ۷ اومدیم توی پارکینگ و استارت زدیم دیدیم روشن نمیشه ماشین و چون در عقب باز مونده بوده چراغ داخل ماشین روشن مونده بوده و باطری ماشین کلا" تخلیه شده بود. ( کل اظهارات همسایه ها ۳ روزی بوده که چراغ ماشین روشن بوده ) زنگ زدم به مامان اینا و قرار شد بابا اونا را برسونه و گفت چون خونه دختر خاله پله زیاد داره من سختمه که ۲ بار برم بالا دم در صبر میکنم اگه ماشینتون روشن شد که چه بهتر و گرنه میام دنبالتون.

خلاصه هر چی تلاش کردیم و یکی از همسایه ها اومد کمک و هی هل بده و... نشد که نشد.

گوشی را برداشتم زنگ بزنم به بابا که بهش بگم دیدم زن داداشم با بغض گوشی را برداشت و گفت بابا حالش خوب نیست !خدا میدونه من چه حالی شدم و چی کشیدم دنیا روی سرم خراب شد گفت بابا که دم در بوده یه موتور سوار میاد و کیفش را از دستش میدزده و بابا حسابی ترسیده و... بابای منم که قلبش ناراحت و....

دیگه سریع همون همسایمون دید حال من خرابه ما را رسوند در خونه بابا اینا و بابا هم اومداونجا تا شماره های عابر بانکهاش را برداره و اعلام مفقودی بکنه . هر چی که فکر بکنین توی کیف بابا بود.

از مدارک ماشین گرفته تا عابر بانک و کارت خرید و کارت سوخت فقط پول توی کیفش نمیذاشت و همیشه پولاش را توی جیبش میذاره.

تمام بدنش از ترس و اضطراب تکون میخورد و دستاش هم یخ کرده بود . سرتون را درد نیارم کارتهاش را سوزوندیم به جز کارت سوخت که تا شنبه باید صبر میکردیم . رفتیم سمت خونه دختر خاله ام که طفلکی مهمونیش اینجوری شد هم افطاری بود هم تولد دخترش .داشتیم شام میخوردیم که موبایل بابام زنگ خورد و یه نفر گفت که رفته آشغال بذاره دم در میبینه کنار سطل یه کیف با کلی مدارک افتاد و از روی بیمه نامه بابا شماره را بداشته بود و زنگ زده بود.

خدا را شکر همه مدارک به جز کارتها بود که از اونها هم نتونسته بود آقا دزده پول برداره و بابام یه کمی آروم تر شد و به خیر گذشت.

میبین در عرض یکی دو روز ۲ بار دزد بهمون زد 

جمعه هم از صبح بابا و همسری ماشین را درست کردن و ظهر هم گفتیم هی همه میگن ه ا ی پی ر م ار ک ت ما هم بریم ببینیم که اولا" فوق العاده شلوغ بود و ثانیا" یه چیزی هم افتضاح تر از افتضاح بود.

من تعجب میکنم بعضی ها میگن خرید کردیم و اروزن بود و جنساش خوب بود !

 

به نظر من یه مشت بنجل بود و بس. فقط نوشابه خانواده اش ارزون بود که نه خیلی خاصیت داره مردم باکس باکس میخریدن

شنبه هم شرکتمون افطاری داد توی سفره خانه سنتی عالی قاپو که اونجا خیلی خوش گذشت و با همکارا کلی آتیش سوزوندیم البته تنها کسی که با همسر بود یعنی همسرش دعوت رسمی شده بود من بودم و دوتائی کلی خوش گذروندیم.

ببخشید زیاد حرف زدم

روز خوش

 

نوشته شده توسط خانم خونه در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 11:39 | لینک ثابت |

عکس
تشریف ببرین ادامه مطلب

پیلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــز

از ساعت ۹:۳۰ عکسها را گذاشته بودم

ساعت ۱۴:۲۰ حذفیده گردید

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خانم خونه در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 9:28 | لینک ثابت |

از دست شماها
هی میگین عکس بذرا عکس بذار اونوقت منم با نهایت بدبختی عکس ها را گذاشتم ( سرعتم فوق العاده پائین بود) میذارید میرید؟

 

از دست شماها کجا پناه ببرم من !

 

عکسها حذف شد

نوشته شده توسط خانم خونه در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 16:30 | لینک ثابت |

عکس
روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
نوشته شده توسط خانم خونه در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 15:7 | لینک ثابت |

عکس
روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
نوشته شده توسط خانم خونه در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 14:39 | لینک ثابت |

بعداز ظهر
من واقعا" شرمنده روی همه شدم

 

همین الان مجبور شدم برم ماموریت و تا ظهر بر میگردم

 

واسه ساعت ۳-۲ عکسها را میذارم

 

شرمنده همه تون

نوشته شده توسط خانم خونه در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 10:36 | لینک ثابت |

بعداز ظهر
من واقعا" شرمنده روی همه شدم

 

همین الان مجبور شدم برم ماموریت و تا ظهر بر میگردم

 

واسه ساعت ۳-۲ عکسها را میذارم

 

شرمنده همه تون

نوشته شده توسط خانم خونه در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 10:36 | لینک ثابت |

آی بدم میاد
آی بدم میاد از این آدمائی که میان میگن عکس میذاریم اونهم زود زود و دل همه را آب میکنن بعدش میرن و دیگه پیداشون نمیشه

اصلا" منظورم با خودم نیست ها نه اصلا" من به زودی عکس میذارم

به خدا با خودم قرار گذاشته بودم امروز کلی عکس براتون بذارم اما طی یه عملیات فوق سریع آقای همسر اعزام شد سوریه برای یه ماموریت اداری و من الان خونه مامانم هستم و به کامپیوتر خونه و عکسها دسترسی ندارم

ماموریتش هم تا آخر هفته طول میکشه و بنابراین به احتمال زیاد هفته دیگه براتون عکس میذارم اگه هم احیانا" وسط هفته رفتم خونه خودم و فرصت داشتم که عکسها را میارم

در مورد بخار شو بگم که فعلا" بنا به راهنمائی شیلا جون مامان رومینای نازنازی خودم یه دونه از این بخارشوهای ش ا رک ا س ت ی م م ا پ که مخصوص سرامیک و فقط کف خونه هست برای مامانم خریدم و ازش راضیه و در عرض ۵ دقیقه کل خونه تمیز میشه برای خودم میخوام از این مدل که بانو جون پیشنهاد داده بخرم  که هنوز فرصت نشده.

آی دوستائی که تجربه سفر به سوریه دارین جائی پیشنهاد میکنین که به همسر جان بگم بره .

خصوصا" اگه چیز خوبی خریدین و مرکز خرید خوبی میشناسین بهم بگین .

منم با عکس جبران میکنم

نوشته شده توسط خانم خونه در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 9:52 | لینک ثابت |

تبریک
ای ول اینجا هم رمز دار شد

 

داشتم منم میرفتم پرشین

 

به جون خودم این دفعه دیگه با عکس میام مخصوصا" حالا که رمزکی شده

نوشته شده توسط خانم خونه در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 11:53 | لینک ثابت |


طراح قالب

 

Got My Cursor @ 123Cursors.com