
نمیدونم به خوابهای خوبی که میبینم اعتماد کنم یا به اون خواب لعنتی که با وحشت پریدم و....
ثانیه به ثانیه حرفهای دکترا و تصویر بیمارستان و اتاق عمل و ...از جلوی چشمام رد میشن و ناخود آگاه میزنم زیر گریه . برام مهم نیست توی خیابونم یا پشت میز شرکت یا موقعی که دارم برای آقای خونه غذا گرم میکنم که این اشکام بدون هیچ تعارفی میریزن بیرون .
نمیدونم میتونم پشت در اتاق عمل طاقت بیارم ؟ یعنی خدا به من توان میده که اونجا وایسم و باز هم برای بابام دعا کنم ؟
دم اذان مغرب که میشه دلم پر میکشه به راز و نیاز و مناجات با خدا .
قسمش میدهم به بزرگیش به حقانیتش که پشت منو خالی نکنه و سایه بالای سرم را ازم نگیره .
به دلم افتاده حضرت زینب شفاعتم را میکنه . نذر کردم که اگه به امید خدا همه چیز رو به راه شد مامان و بابا را ببرم سوریه پا بوسش .
بدون حرف پیش شنبه قراره بابا عمل بشه و امروز بعد از ظهر ساعتش هم نهائی میشه .
از همه تون التماس دعا دارم .
دعا کنین که سایه سرم ، پشت و پناه من بتونه توی این عمل طاقت بیاره و من همیشه به بودنش افتخار کنم .
التماس دعا![]()
اول از همه معذرت میخوام که با غیبتم باعث شدم بعضی از دوستای خوبم دلواپس بشن و از همه تون که به یادم بودین خیلی خیلی ممنونم.
راستش توی این مدت یه ماهی که نبودم نمیدونم چرا انقدر تنبل شدم .
صبحها همش دلم میخواد بخوابم و اکثر اوقات دیر میام سر کار مثل امروز که ۹رسیدم ![]()
خلاصه که خیلی خیلی دختر بد و تنبلی شدم.
هفته ای که شهادت بود و ۴ شنبه اش تعطیل بود یه مسافرت ۴ روزه به یزد داشتیم . ۴ نفر بودیم من و آقای خونه و دختر دائیم و همسرش . سفر خوبی بود مخصوصا" قسمت هتلش ![]()
در کل زیاد از یزد خوشم نیومد چون واقعا" خیلی جای گشتن نداره اما رفته بودیم هتل ص ف ا ئ ی ه که هتل خیلی خوبی بود . از این هتلهائیکه توی خودش میتونی بگردی و کلی حیاط با صفا و.. داره .
البته هتل ب ا غ م ش ی ر و هتل د ا د هم برای صرف غذا رفتیم که اونا هم قشنگ بودن . فکر کنم یکی از نقاط قوت یزد همین هتلهای خوبیه که داره .
۳ روز هم ماموریت بهم خورد و اصفهان بودم و اونجا هم رفتم هتل ک و ث ر که این سفر هم خوب بود و جای شما خالی خوش گذشت .![]()
دیگه اینکه یه روز هم شرکت مهمونمون کرد و رفتیم س ف ر ه خ ا ن ه سن ت ی س ع د آ ب ا د که بهتون پیشنهاد میکنم حتما" یه سر بزنید و هم غذاهاش خوشمزه است و هم محیطش قشنگه .
گفتنیه زیاده و متاسفانه به دلیل همون تنبلی مفرطی که گرفتم دیگه نمیتونم بیشتر بنویسم .
ولی قول میدم زود زود با عکسهای دو تا سفر بیام.
در ضمن عمل جراحی پدرم که قرار بود اردیبهشت انجام بشه و اگه یادتون باشه کنسل شد امکان داره دوباره بخواد توی همین روزها انجام بشه.
ازتون میخوام هر وقت که دلتون به سوی خدا پر کشید ، توی مناجانهای عاشقانه تون یاد پدر من هم بیفتین و از خدا بخواهین کمکمون کنه .
التماس دعا