تبليغاتX
زندگي مشترك ما
چي بگم؟
چي بگم كه مثل همه اينروزا فكر منم دور و بر مسائل كشوره .

البته شايد با بعضي ها فرق هم داشته باشه و اونهم ترس بيش از حده .

كساني كه همسن من هستن و بچه  جنگ باشن بهتر ميفهمن من چي ميگم . ياد آژير قرمز و صداهاي انفجار و...

ناخودآگاه تمام اون روزا جلوي چشمم رژه ميرن . هر شب با اضطراب به ساعت نگاه مي كنم و وقتي عقربه هاي ساعت به ۱۰ ميرسه دلهره ام بيشتر و بيشتر ميشه .

صداي الله اكبر تنم را ميلرزونه . حتي از جلوي پنچره رفتن آقاي خونه هم ميترسم . هر لحظه فكر ميكنم يه تير ميزنن و خداي ناكرده... 

بگذريم.

متاسفانه توي اين شلوغي ها منم هر روز وقت دكتر دارم و بايد از اينور به اونور برم و مامان و بابا هم كه طاقتشون نميگيره از يه طرف و آقاي خونه هم از طرف ديگه مياد و ۴ نفري ميريم بيرون.

پريروز واسه پادردم ام آر آي داشتم كه جوابش فردا آماده ميشه . دلم ميخواد بدونم توي اين پاهام چي ميگذره كه آرامش و خواب را ازم گرفتن .

فردا شب هم عروسي پسر دائي آقاي خونه است اونهم كجا توي ميدون ف ا ط م ي !!!!!!!

دلم واسه عروس ودامادا ميسوزه كه توي اين روزاي دلهره و اضطراب بايد زندگيشون را شروع كنن.

خدايا عاقبت همه را به خير كن

نوشته شده توسط خانم خونه در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 10:22 | لینک ثابت |


طراح قالب

 

Got My Cursor @ 123Cursors.com