
البته شايد با بعضي ها فرق هم داشته باشه و اونهم ترس بيش از حده .
كساني كه همسن من هستن و بچه جنگ باشن بهتر ميفهمن من چي ميگم . ياد آژير قرمز و صداهاي انفجار و...
ناخودآگاه تمام اون روزا جلوي چشمم رژه ميرن . هر شب با اضطراب به ساعت نگاه مي كنم و وقتي عقربه هاي ساعت به ۱۰ ميرسه دلهره ام بيشتر و بيشتر ميشه .
صداي الله اكبر تنم را ميلرزونه . حتي از جلوي پنچره رفتن آقاي خونه هم ميترسم . هر لحظه فكر ميكنم يه تير ميزنن و خداي ناكرده...
بگذريم.
متاسفانه توي اين شلوغي ها منم هر روز وقت دكتر دارم و بايد از اينور به اونور برم و مامان و بابا هم كه طاقتشون نميگيره از يه طرف و آقاي خونه هم از طرف ديگه مياد و ۴ نفري ميريم بيرون.
پريروز واسه پادردم ام آر آي داشتم كه جوابش فردا آماده ميشه . دلم ميخواد بدونم توي اين پاهام چي ميگذره كه آرامش و خواب را ازم گرفتن .
فردا شب هم عروسي پسر دائي آقاي خونه است اونهم كجا توي ميدون ف ا ط م ي !!!!!!!
دلم واسه عروس ودامادا ميسوزه كه توي اين روزاي دلهره و اضطراب بايد زندگيشون را شروع كنن.
خدايا عاقبت همه را به خير كن![]()