<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگي مشترك ما</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات و روزمرگيهاي من و همسرم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 02 Dec 2009 07:09:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شکرانه</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>الهی کیف ادعوک و انا انا و کیف اقطع رجائی منک و انت 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵شنبه ۲۸ آبان به اتفاق بابا رفتیم بیمارستان تا کارهای پذیرش را برای جمعه انجام بدهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا میدونه با چه حالی وارد بیمارستان شدیم و کارهای پذیرش را میکردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی اتاق حسابداری ، پول را که واریز کردیم اتفاقی افتاد که بابا زد زیر گریه و با هم دیگه و بدون رودروایسی یه دل سیر گریه کردیم و آقای حسابدار با اون روحیه خوب و ایمان بالاش کلی آروممون کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو راه برگشت به خونه هم بی صدا بابا اشک میریخت و من سعی میکردم نبینم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر ناهار بغضش ترکید و با صدای بلند گریه کرد و باز من بودم که خندیدم و گفتم بابا چه لوسی تو که میترسی عمل نکن و خودم را زدم به کوچه علی چپ ولی میدونستم بابا از ترس عمل گریه نمیکنه ، نگران اینه که دور از جون اگه خودش نباشه چی به سر زن و بچه اش میاد ؟ کی خرید خونه را میکنه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کی به یاکریما غذا میده ؟زمانی که من خسته ام کی میاد دنبالم و هزار تا نگرانی دیگه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه ساعت ۳ کم کم آماده رفتن شدیم . بابا قفس مرغ مینا را برداشت تا ببره خونه همسایه بالائی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی راه پله صدای گریه اش می اومد و از مرغ مینا میخواست براش دعا کنه . تمام گلها را آب داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یخچال و فریزر مامان را هم که از دو روز قبل پر کرده بود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی که توی این مدت آتیش به دلم میزد این بود که من را صدا میکرد و رمز عابر بانکها را بهم میداد . دفتر چه های پس اندازش را نشونم میداد . وای خدا چی کشیدم من ....باز با خنده میگفتم بابا جان سه روز هم طول نمیکشه زود برمیگردی این کارها چیه ؟؟اما توی دلم به اندازه یه سر سوزن هم به حرفی که میزدم ایمان نداشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم بیمارستان و کارهای پذیرش انجام شد و موقعی که داشت میرفت بالا همدیگرو بغل کردیم و دیگه اشکامون مجالی برای صحبت نمیداد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرار بود شنبه ساعت ۱۲:۳۰ ظهر عمل بشه یه توده بی رحمی که ۲۰ ساله مهمون گردن بابام بود. اندازه یه سکه ۵ تومنی بود اما بزرگ شد و بزرگ  تا چیزی اندازه یه توپ فوتبال شاید هم بزرگتر شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم تصورش هم براتون سخته اما سمت چپ گردن و پشت شونه اش را و گلوش را هم داشت میگرفت . عملا&quot; ۱ سالی بود که تو هیچ جمعی ظاهر نمیشد . نه عروسی و نه عزا و نه مهمونی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگفت حسرت به دلم مونده یه لباس معمولی بپوشم حتی یه تی شرت ( مجبور بود بده پیراهنهائی براش بدوزن که یقه بزرگی داشته باشن و تا حدودی توده را بپوشونن ) .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اردیبهشت ماه که بیمارستان بستری شد و بهش مجوز عمل ندادن بدجوری به هم ریخته بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگفت پس اینی که دکترا آدم را جواب میکنن چیه ؟ همینه دیگه ؟ تا دم اتاق عمل بری و برت گردونن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درمونده بودیم از هر کسی که میرسیدیم سراغ دکتر خوب میگرفتیم تا اینکه خدا سیندخت را وسیله ای قرارداد برای برگردوندن آرامش به خونه دل ما .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خواهرش صحبت کرد و ایشون هم یه دکتر نازنین به ما معرفی کردن و دو بار بابا را ویزیت کرد و تاکید شدیدی به درآرودن توده داشت. تا روز عمل من دکتر را ندیده بودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه ۶ صبح با آقای خونه رفتیم بیمارستان . رفتم بابا را دیدم . میخندید تا من آروم باشم اما میدونستم توی دلش چی میگذره . تا ساعت ۱۲چند بار بهش سر زدم اما نمیموندم پیشش چون نمیتونستم خودم را کنترل کنم و بی اختیار اشکام سرازیر میشد .. توی لابی نشستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکس دکتر را توی اینترنت دیده بودم و منتظر بودم تا بیاد و از نزدیک ببینمش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۱۲:۴۵ بود که دیدم از دورداره میاد . ناخودآگاه تسبیح را پرت کردم و دویدم طرفش بهش گفتم که الان میخواد پدر من را عمل کنه . ازش خواهش کردم هر کاری میتونه واسه پدرم کنه . اشک ریختم و ازش خواستم مواظب سایه سرم باشه . خیلی متاثر شد . مثل یه برادر دلداریم داد و گفت توکلت به خدا باشه و نگران نباش . گفت تا ۱ ساعت بعد پدرت را بهت تحویل میدم ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه نرفتم بالا . نمیتونستم ببینم که بابام را دارن میبرن اتاق عمل . همش میگفتم خدایا اگه عمل خوب نباشه اگه بابام بهوش نیاد من خودم را نمیبخشم . من اصرار داشتم این دکتر بابا را عمل کنه خدایا خودت کمک کن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۲:۱۵ بابا را میان و میبرن واسه اتاق عمل . با اون حال خرابش همش میگفته نذارید هاله بیاد و منو ببینه و منم توی لابی بودم و یه دستم تسبیح و یه دستم مفاتیح ولی با چه دل آشوبی ! فقط خدا میدونه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتونستم برم پشت در اتاق عمل . نمیخواستم باور کنم با دست خودمون شاید داریم شانس زندگی را از بابا میگیریم ( دفعه قبلی که عمل نشده بود دکتر بیهوشی مجوز نداده بود گفته بود به خاطر عمل قلبی که قبلا&quot; داشته بیهوشی خطر ناکه و احتمال اینکه به هوش نیاد خیلی زیاده )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲:۳۰عمل شروع شد . نمیتونم توصیف کنم که هر ثانیه چی بر من گذشت . چه فکرا که توی سرم نیومد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خدا خواستم خودش به بابا انرژی بده طاقت بده . به قلبش توان بده .به دکتر آرامش بده . انقدر اشک ریخته بودم که دیگه جائی را نمیدیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۳:۲۰ اومدن گفتن عمل تموم شده!!!!!!!!!!!!خدایا مگه میشه ؟ دیوونه شدیم فکر کردیم دکتر جراحی را شروع کرده اما نتونسته توده را برداره و سریع جراحی را خاتمه داده . مامانم که تا این لحظه منو دلداری میداد ، داد میکشید توی راه پله ها میدوید و با التماس میگفت راستش را به ما بگید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همون موقع آقای دکتر میاد بیرون و به برادرم میگه خواهرت کجاست ؟ میخوام بهش خبر خوش بدم و بگم خیالت راحت باشه بگو ۵ دقیقه دیگه  بیاد بالا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما مگه من باور میکردم ؟ فکر میکردم میخوان منو از اونجا دور کنن تا به بقیه بگن چی شده ؟؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم طبقه ۵ و پشت در اتاق عمل . از دور دیدم که دکتر داره کفشاش را میپوشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونستم که نباید حتی وارد راهروهای اتاق عمل بشم اما طاقت نیاوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دویدم سمت دکتر و صداش کردم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خنده برگشت طرفم و گفت تو که هنوز داری گریه میکنی  بخند عزیزم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرسیدم چی شد ؟ گفت تمام توده را خالی کردم و به اعصابش هم هیچ آسیبی نرسید . نگران چی هستی دیگه ؟( احتمال فلج شدن صورت و یا کری و ...خیلی زیاد بود )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه نتونستم خودم را کنترل کنم بغلش کردم و دستاش را بوسیدم و گریه کردم و فقط براش آرزوی سلامتی کردم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خاطر مشکل قلبی بابا باید یه شب توی آی سی یو میموند .گفتن برید طبقه ۲ پشت آی سی یو الان میارنش .آسانسور اومد وای خدا باوم نمیشد . بابام یعنی از دست توده نجات پیدا کرده بود؟ صداش کردم بهوش بود و منو شناخت . گفتم بابا عمل شدی دیگه راحت شدی عزیزم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط گفت خدا را شکر .قربونت برم خیالت راحت باشه خوبم . الان که تعریف میکنه میگه تا زمانیکه تو بهم نگفته بودی نمیدونستم عمل شدم و گیج بودم و تو را که دیدم فهمیدم عمل شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این ای سی یو که بابا بستری بود جنرال بود و مال بیماران کم خطر بود و ملاقات داشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۴:۳۰ رفتم دیدمش و چشماش را پاک کردم و باز هم بهش تبریگ گفتم و ساعت ۶ همه اومدیم خونه . همش نگران بودم که نکنه دستش صدمه دیده باشه چون از صورتش مطمئن بودم که سالمه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسیدیم خونه و زنگ زدم که حالش را بپرسم و داشتم با پرستار صحبت میکردم که دیدم گوشی را داد به بابا . وای خدا چه لحظه ای بود دیگه تقریبا&quot; سرحال شده بود و رو به راه بود. خدایا شکرت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا صبح از خوشحالی چشم به هم نزدم . ۵ صبح با مامان رفتیم بیمارستان و مامان رفت دیدش و خیالمون راحت شد و ساعت ۱۰ آوردنش توی بخش و من و مامان موندیم پیشش و خدا را شکر دیدیم هیچ اسیبی به اعصابش نرسیده و همه چی رو به راهه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب هم که مامان موند پیش بابا و خدا را شکر ۲ شنبه صبح مرخص شد و اومدن خونه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتها یه نگرانی دیگه که تمام این مدت وجود داشت این بود که توده را فرستاده بودن واسه پاتولوژی و ۱ هفته بعد از عمل نتیجه خوش خیمی یا زبونم لال بد خیمی توده مشخص میشد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته دکتر میگفت اون چیزی که من دیدم ۹۹ درصد خوش خیمه اما تا جواب آزمایش نیاد مطمئن نمیشم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اینکه پریروز جواب هم اومد و خدا را شکر فقط یه توده چربی بوده و کاملا&quot; خوش خیم بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته پیش هم روزی که بابا باید میرفت مطب دکتر برای معاینه جای عمل منم رفتم و یه سبد گل خوشگل هم برای آقای دکتر خریدم و بردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی تشکر کرد و با متانت و آرامش همیشگیش باز هم دلمون را آروم کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط میتونم بگم چیزی بالاتر از معجزه بود . همه دکترا میگفتن عمل ۴-۳ ساعت طول میکشه . میگفتن احتمال داره نتونیم همه اش را خالی کنیم . احتمال به وجود اومدن تیکهای عصبی وجود داره .و ماجرای بیهوشی هم که از همه بدتر . اما آقای دکتر اطمینان دادن که حتی یه سلول هم از اون توده چربی وجود نداره و به هیچ وجه احتمال عود کردن وجود نداره . توی بیمارستان میگفتن یه رکورد بی نظیر از لحاظ سرعت عمل بوده چون بابا میگه تا آخرین لحظه بیهوشم نکردن و حتی زمانیکه وسایل را چیدن و زیر سرم را بالا آوردن و دکتر وسایل جراحی را که دستش گرفت بیهوشم کردن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر طوری رفتار کرد که انگار عضوی از خونواده خودش را داره عمل میکنه . توی این چند سالی که کارمون رفتن پیش جراحهای مختلفه هیچ کدومشون این رفتار را نداشتن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی توی اتاق عمل به بابا گفته بوده دخترت را پائین دیدم گریه میکرده بهش قول دادم که تا ۱ ساعت دیگه بیرون باشی و واقعا&quot; هم به قولش وفا کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا&quot; خدا سیندخت و خواهرش را فرشته نجات ما قرارداد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه دعاشون میکنیم و از خدا میخواهیم که هیچ موقع گرفتار دوا و دکتر نشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستای خوبم هیچ وقت از لطف و رحمت خدای بزرگ نا امید نشین . ما به چشم خودمون یکی از این عنایات را دیدیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همگی شما دوستای خوبم هم ممنونم . میدونم همین دعاهای صادقانه است که میرسه به آسمون .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم همیگتون سالم و سر حال باشین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 07:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>التماس دعا</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>روزا و شبام دارن سپری میشن ولی با چه سختی و چه دلتنگی ؟ فقط خدا میدونه 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم به خوابهای خوبی که میبینم اعتماد کنم یا به اون خواب لعنتی که با وحشت پریدم و....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ثانیه به ثانیه حرفهای دکترا و تصویر بیمارستان و اتاق عمل و ...از جلوی چشمام رد میشن و ناخود آگاه میزنم زیر گریه . برام مهم نیست توی خیابونم یا پشت میز شرکت یا موقعی که دارم برای آقای خونه غذا گرم میکنم که این اشکام بدون هیچ تعارفی میریزن بیرون . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم میتونم پشت در اتاق عمل طاقت بیارم ؟ یعنی خدا به من توان میده که اونجا وایسم و باز هم برای بابام دعا کنم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دم اذان مغرب که میشه دلم پر میکشه به  راز و نیاز و مناجات با خدا .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قسمش میدهم به بزرگیش به حقانیتش که پشت منو خالی نکنه و سایه بالای سرم را ازم نگیره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دلم افتاده حضرت زینب شفاعتم را میکنه . نذر کردم که اگه به امید خدا همه چیز رو به راه شد مامان و بابا را ببرم سوریه پا بوسش .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدون حرف پیش شنبه قراره بابا عمل بشه و امروز بعد از ظهر ساعتش هم نهائی میشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همه تون التماس دعا دارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعا کنین که سایه سرم ، پشت و پناه من بتونه توی این عمل طاقت بیاره و من همیشه به بودنش افتخار کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;التماس دعا&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 11:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از کلی غیبت و تاخیر اومدم</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول از همه معذرت میخوام که با غیبتم باعث شدم بعضی از دوستای خوبم دلواپس بشن و از همه تون که به یادم بودین خیلی خیلی ممنونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش توی این مدت یه ماهی که نبودم نمیدونم چرا انقدر تنبل شدم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبحها همش دلم میخواد بخوابم و اکثر اوقات دیر میام سر کار مثل امروز که ۹رسیدم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که خیلی خیلی دختر بد و تنبلی شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته ای که شهادت بود و ۴ شنبه اش تعطیل بود یه مسافرت ۴ روزه به یزد داشتیم . ۴ نفر بودیم من و آقای خونه و دختر دائیم و همسرش . سفر خوبی بود مخصوصا&quot; قسمت هتلش &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کل زیاد از یزد خوشم نیومد چون واقعا&quot; خیلی جای گشتن نداره اما رفته بودیم هتل ص ف ا ئ ی ه که هتل خیلی خوبی بود . از این هتلهائیکه توی خودش میتونی بگردی و کلی حیاط با صفا و.. داره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته هتل ب ا غ م ش ی ر و هتل د ا د هم برای صرف غذا رفتیم که اونا هم قشنگ بودن . فکر کنم یکی از نقاط قوت یزد همین هتلهای خوبیه که داره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳ روز هم ماموریت بهم خورد و اصفهان بودم و اونجا هم رفتم هتل ک و ث ر که این سفر هم خوب بود و جای شما خالی خوش گذشت .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه یه روز هم شرکت مهمونمون کرد و رفتیم س ف ر ه خ ا ن ه سن ت ی س ع د آ ب ا د که بهتون پیشنهاد میکنم حتما&quot; یه سر بزنید و هم غذاهاش خوشمزه است و هم محیطش قشنگه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتنیه زیاده و متاسفانه به دلیل همون تنبلی مفرطی که گرفتم دیگه نمیتونم بیشتر بنویسم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی قول میدم زود زود با عکسهای دو تا سفر بیام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ضمن عمل جراحی پدرم که قرار بود اردیبهشت انجام بشه و اگه یادتون باشه کنسل شد امکان داره دوباره بخواد توی همین روزها انجام بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازتون میخوام هر وقت که دلتون به سوی خدا پر کشید ، توی مناجانهای عاشقانه تون یاد پدر من هم بیفتین و از خدا بخواهین کمکمون کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;التماس دعا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 08:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدبیاری پشت سر هم </title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>دو سه روزی بود که دل آقای خونه درد می کرد و چیزی نمیتونست بخوره 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از اونجائی هم که تو این مملکت دکتری وجود نداره همینجوری درد میکشید تا اینکه بالاخره راضی شد بیاد دکتر و با هم توی میدون ... قرار گذاشتیم. توی دو تا ماشین مختلف بودیم و بهم زنگ زد که همینجا پیاده شو من نزدیکتم منم به آقای راننده گفتم هرجا که تونستین من پیاده میشم اونهم گفت بفرمائید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمتون روز بد نبینه تا در را باز کزدم یه موتوری اومد و زد به در ماشین و خودش افتاد و در ماشین گیر کزد و فرمون موتورش مونده بود روی دستش و....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راننده وسط خیابون نگه نداشته بود به خدا کنار جدول بود من نمیدونم این موتوری از کجا یهو پیداش شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه با بدبختی بلندش کردیم و همین موقع آقای خونه هم با رنگ زرد و چهره تبدار رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راننده هم به من گیر داده بود که تقصیر توئه! باید خسارت بدی  یکی نبود بهش بگه مرد حسابی اگه من ۱ ثانیه زودتر پیاده شده بودم که الان رو هوا بودم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موتوریه هم میگفت فقط باید یکی به من خسارت بده یه افسره اومد و آقای خونه ازش پرسید آقا مقصر کیه ؟ ما اگه مقصریم وایسیم که اونهم گفت نه و ما اومدیم البته من همچنان عین بید مجنون میلرزیدم و توی دلم خدا را شکر میکردم که به فاصله ۱ ثانیه جونم را نجات داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدیم درمونگاه و به آقای خونه سرم زدن و بعدش رفتیم خونه اما از ساعت ۱ نصفه شب بلند شد و توی خونه راه رفت و از درد نخوابید .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۶ گفت دیگه نمیتونم تحمل کنم بریم بیمارستان گفتم با آژانس بریم؟ گفت نه خودت ماشین بردار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسیدیم بیمارستان اونجا هم سرم و آمپول و...کارمون تموم شد و برگشتیم سمت خونه که سر خیابونمون از فرعی که اومدم بیام بیرون یه نگاه کردم دیدم ماشینی نمیاد و بعد از ایست تا گذاشتم توی دنده و سر ماشین که اومد بیرون یه پراید با سرعت نور اومد و محکم خوردیم به همدیگه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای نمیدونین چه صدائی بلند شد و بس که دختره ( همون پرایده ) سرعتش زیاد بود لاستیکش هم ترکید و نتونست ماشین را کنترل کنه کوبوند به یه پراید دیگه که توی پارک بود و یه پیرمرده راننده اش بود که دم ماشین ایستاده بود و پاش هم ضربه دید.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و آقای خونه که هنگ کرده بودیم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; . درسته که من از فرعی اومده بودم بیرون اما سرعت اون دختره واسه کوچه که نهایتا&quot; باید ۲۰ تا باشه هم فوق العاده زیاد بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;افسر اومد و من بیچاره مقصر دو تاماشین شناخته شدم. هرچی گفتم ماشین دومی که من تقصیر نداشتم گفت که تو مقصری و خلاصه با همون حال زار آقای خونه البته به اتفاق بابام و دو تاماشین دیگه رفتیم بیمه و تا ساعت ۳ بعد از ظهر درگیر بیمه بودیم و ماشینمون هم جلوش داغون شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته دختره چون میدونست خودش مقصره رنگش مثل زردچوبه شده بود و خیلی خودش را باخته بود منتها چون من از فرعی دراومده بودم مقصر شناخته شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به افسره گفتم اینو حداقل به خاطر سرعتش جریمه کن من یه کم دلم آروم بگیره &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این تصادف تنها حسنی که داشت این بود که آقای خونه بیماریش یادش رفت و از شوک ماشین تبش هم قطع شد و دلش هم دیگه درد نگرفت &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که جریانات اخیر ما هم از این قرار بود و در عرض کمتر از ۲۰ ساعت ۲ تا خطر بزرگ از سرم رد شد چون بعدا&quot; که بابا اینا اومدن و صحنه تصادف را دیدن گفتن با این سرعتی که این دختره داشت اگه به جای جلوی ماشین به پهلوی ماشین خورده بود کمرم داغون میشد و خدا خیلی خیلی بهمون رحم کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مستانه جون اگه نتونستم توی قرار وبلاگی شرکت کنم از من ناراحت نشین که یکی از دلایلش همین گرفتاری اخیر بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا&quot; که ما پشت سر هم داره از در و دیوار برامون میباره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعا کنین همینجا تموم بشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی به انرژیهای مثبت همه تون نیاز دارم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی دعاهای نابتون از خدا بخواین که جواب من را هم زودتر بده &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 10:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به حق چیزای ندیده و نشنیده</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>خوب شد این عکسا را من گذاشتم باعث شد یه کم بخندم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسانی را که اصلا&quot; نمیشناختم و تا به حال نه دیده بودمشون و نه پام را توی وبلاگشون گذاشته بودم برام پیغام میذاشتن که ما خواننده خاموشت بودیم و چرا به ما پسورد نمیدی؟ بعضی ها که گله کرده بودن چرا بی خبر عکسها را گذاشتی  ؟( منظورم همونائی هستن که اصلا&quot; نمیدونم کی بودن سو تفاهم نشه ) بعضی ها هم که اصلا&quot; وبلاگ نداشتن و آدرس ایمیل میذاشتن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که عجب ما آدمها کنجکاویم و خودمون خبر نداریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب ۵شنبه همسر جان از سوریه رجعت نمودن و زیاد هم طبق گفته های خودش بهش خوش نگذشته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ شنبه ظهر همسری که از سر کار اومد تا زنگ را زد بهش گفتم نیا بالا و برو از انباری نوشابه بیار( معلوم شد که روزه نبودیم ؟&lt;IMG border=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/2.gif&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt;) دیدم سریع اومد زنگ زد و با هول میگه بیا پائین منم شوخیم گرفته بود گفتم تو بیا بالا دوباره گفت زود بیا پائین گفتم نه دیگه تو بیا بالا&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;یهو داد زد میگم بیا پائــــــــــــــــــــــین !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها کاری که کردم آیفون را گذشاتم و بدو رفتم پائین . دیدم قفل انباری را گرفته دستش و میگه تو این اواخر انباری نبودی و منم گفتم نه که دیدم بله آقا دزده اومده و قفل در انباری را شکونده و پرتش کرده وسط انباری و برنجامون را برده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا جالبه که همسری کل وسیله و ابزار گرون قیمت اونجا داشت اونا را نبرده و فقط برنج برده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که همسری وقتی اومده بود و دیده بود در شکسته و انباری بهم ریخته است کلی ترسیده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه لحظه رفتم سمت ماشین دیدم لای در عقب هم بازه و مثل اینکه میخواستن در ماشین را هم باز بکنن که نتونستن و جیم شدن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سریع رفتیم کلانتری حالا نمیدونم چرا خنده مون هم گرفته بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; height=18&gt;و با لبخند اومدیم وارد کلانتری بشیم که افسره گفت کجا همسر جان گفت واسه شکایت اومدیم اونم نه گذاشت و نه برداشت گفت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برید داد سرا!!!!!!!!!!! همسری گفت یعنی هیچ راهی نداره اینجا شکایت کنیم آخه انباری مون را زدن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یهو تازه سربازه شصتش خبردار شد و گفت چرا برید تو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فهمیدین چی شد ؟ فکر کرده بود ما واسه طلاق اومدیم و دیگه دوباره نیش ما تا بنا گوشمون باز شد و رفتیم داخل&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt; یعنی فکرش را بکنین از بس آمار طلاق بالاست هر زوجی را که میبینن فکر میکنن واسه طلاقه حالا خوبه ما داشتیم هر و کر میکردیم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم و تو اونجا که اصلا&quot; محل نذاشتن و اومدیم و از اونجائی که من مطمئن بودم این دزد مال خود آپارتمانمونه و هر کسی که هست میدونسته ما خونه نیستیم دلم میخواست هر جوری شده پلیسی چیزی توی خونه مون بیاد تا همسایه ها بفهمن که ما بی خیال نبودیم و بهشون مزه نده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدیم خونه و زنگ زدیم ۱۱۰ و سریع مامور فرستادن و اونهم تا اومد دید گفت دزد از خود آپارتمانه و صورتجلسه کرد و رفت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصر همونروز افطار خونه دختر خاله ام دعوت بودیم و مامان اینا خونه منتظر بودن که ما بریم اونجا تا با همدیگه حرکت کنیم ( ما خونشون را بلد نبودیم ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۷ اومدیم توی پارکینگ و استارت زدیم دیدیم روشن نمیشه ماشین و چون در عقب باز مونده بوده چراغ داخل ماشین روشن مونده بوده و باطری ماشین کلا&quot; تخلیه شده بود. ( کل اظهارات همسایه ها ۳ روزی بوده که چراغ ماشین روشن بوده ) زنگ زدم به مامان اینا و قرار شد بابا اونا را برسونه و گفت چون خونه دختر خاله پله زیاد داره من سختمه که ۲ بار برم بالا دم در صبر میکنم اگه ماشینتون روشن شد که چه بهتر و گرنه میام دنبالتون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه هر چی تلاش کردیم و یکی از همسایه ها اومد کمک و هی هل بده و... نشد که نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوشی را برداشتم زنگ بزنم به بابا که بهش بگم دیدم زن داداشم با بغض گوشی را برداشت و گفت بابا حالش خوب نیست !&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;خدا میدونه من چه حالی شدم و چی کشیدم دنیا روی سرم خراب شد گفت بابا که دم در بوده یه موتور سوار میاد و کیفش را از دستش میدزده و بابا حسابی ترسیده و... بابای منم که قلبش ناراحت و....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه سریع همون همسایمون دید حال من خرابه ما را رسوند در خونه بابا اینا و بابا هم اومداونجا تا شماره های عابر بانکهاش را برداره و اعلام مفقودی بکنه . هر چی که فکر بکنین توی کیف بابا بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مدارک ماشین گرفته تا عابر بانک و کارت خرید و کارت سوخت فقط پول توی کیفش نمیذاشت و همیشه پولاش را توی جیبش میذاره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام بدنش از ترس و اضطراب تکون میخورد و دستاش هم یخ کرده بود . سرتون را درد نیارم کارتهاش را سوزوندیم به جز کارت سوخت که تا شنبه باید صبر میکردیم . رفتیم سمت خونه دختر خاله ام که طفلکی مهمونیش اینجوری شد هم افطاری بود هم تولد دخترش .داشتیم شام میخوردیم که موبایل بابام زنگ خورد و یه نفر گفت که رفته آشغال بذاره دم در میبینه کنار سطل یه کیف با کلی مدارک افتاد و از روی بیمه نامه بابا شماره را بداشته بود و زنگ زده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا را شکر همه مدارک به جز کارتها بود که از اونها هم نتونسته بود آقا دزده پول برداره و بابام یه کمی آروم تر شد و به خیر گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میبین در عرض یکی دو روز ۲ بار دزد بهمون زد&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/37.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه هم از صبح بابا و همسری ماشین را درست کردن و ظهر هم گفتیم هی همه میگن ه ا ی پی ر م ار ک ت ما هم بریم ببینیم که اولا&quot; فوق العاده شلوغ بود و ثانیا&quot; یه چیزی هم افتضاح تر از افتضاح بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من تعجب میکنم بعضی ها میگن خرید کردیم و اروزن بود و جنساش خوب بود !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظر من یه مشت بنجل بود و بس. فقط نوشابه خانواده اش ارزون بود که نه خیلی خاصیت داره مردم باکس باکس میخریدن&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه هم شرکتمون افطاری داد توی سفره خانه سنتی عالی قاپو که اونجا خیلی خوش گذشت و با همکارا کلی آتیش سوزوندیم البته تنها کسی که با همسر بود یعنی همسرش دعوت رسمی شده بود من بودم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot; height=18&gt;و دوتائی کلی خوش گذروندیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببخشید زیاد حرف زدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز خوش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 08:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>تشریف ببرین ادامه مطلب 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ساعت ۹:۳۰ عکسها را گذاشته بودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۱۴:۲۰ حذفیده گردید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 05:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از دست شماها</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>هی میگین عکس بذرا عکس بذار اونوقت منم با نهایت بدبختی عکس ها را گذاشتم ( سرعتم فوق العاده پائین بود) میذارید میرید؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دست شماها کجا پناه ببرم من !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکسها حذف شد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 12:59:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>روی ادامه مطلب کلیک کنید</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 11:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>روی ادامه مطلب کلیک کنید</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 11:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعداز ظهر</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>من واقعا&quot; شرمنده روی همه شدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین الان مجبور شدم برم ماموریت و تا ظهر بر میگردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسه ساعت ۳-۲ عکسها را میذارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرمنده همه تون&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 07:05:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
