<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگي مشترك ما</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات و روزمرگيهاي من و همسرم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 08:28:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بعد از کلی غیبت و تاخیر اومدم</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول از همه معذرت میخوام که با غیبتم باعث شدم بعضی از دوستای خوبم دلواپس بشن و از همه تون که به یادم بودین خیلی خیلی ممنونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش توی این مدت یه ماهی که نبودم نمیدونم چرا انقدر تنبل شدم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبحها همش دلم میخواد بخوابم و اکثر اوقات دیر میام سر کار مثل امروز که ۹رسیدم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که خیلی خیلی دختر بد و تنبلی شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته ای که شهادت بود و ۴ شنبه اش تعطیل بود یه مسافرت ۴ روزه به یزد داشتیم . ۴ نفر بودیم من و آقای خونه و دختر دائیم و همسرش . سفر خوبی بود مخصوصا&quot; قسمت هتلش &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کل زیاد از یزد خوشم نیومد چون واقعا&quot; خیلی جای گشتن نداره اما رفته بودیم هتل ص ف ا ئ ی ه که هتل خیلی خوبی بود . از این هتلهائیکه توی خودش میتونی بگردی و کلی حیاط با صفا و.. داره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته هتل ب ا غ م ش ی ر و هتل د ا د هم برای صرف غذا رفتیم که اونا هم قشنگ بودن . فکر کنم یکی از نقاط قوت یزد همین هتلهای خوبیه که داره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳ روز هم ماموریت بهم خورد و اصفهان بودم و اونجا هم رفتم هتل ک و ث ر که این سفر هم خوب بود و جای شما خالی خوش گذشت .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه یه روز هم شرکت مهمونمون کرد و رفتیم س ف ر ه خ ا ن ه سن ت ی س ع د آ ب ا د که بهتون پیشنهاد میکنم حتما&quot; یه سر بزنید و هم غذاهاش خوشمزه است و هم محیطش قشنگه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتنیه زیاده و متاسفانه به دلیل همون تنبلی مفرطی که گرفتم دیگه نمیتونم بیشتر بنویسم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی قول میدم زود زود با عکسهای دو تا سفر بیام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ضمن عمل جراحی پدرم که قرار بود اردیبهشت انجام بشه و اگه یادتون باشه کنسل شد امکان داره دوباره بخواد توی همین روزها انجام بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازتون میخوام هر وقت که دلتون به سوی خدا پر کشید ، توی مناجانهای عاشقانه تون یاد پدر من هم بیفتین و از خدا بخواهین کمکمون کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;التماس دعا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 08:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدبیاری پشت سر هم </title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>دو سه روزی بود که دل آقای خونه درد می کرد و چیزی نمیتونست بخوره 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از اونجائی هم که تو این مملکت دکتری وجود نداره همینجوری درد میکشید تا اینکه بالاخره راضی شد بیاد دکتر و با هم توی میدون ... قرار گذاشتیم. توی دو تا ماشین مختلف بودیم و بهم زنگ زد که همینجا پیاده شو من نزدیکتم منم به آقای راننده گفتم هرجا که تونستین من پیاده میشم اونهم گفت بفرمائید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمتون روز بد نبینه تا در را باز کزدم یه موتوری اومد و زد به در ماشین و خودش افتاد و در ماشین گیر کزد و فرمون موتورش مونده بود روی دستش و....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راننده وسط خیابون نگه نداشته بود به خدا کنار جدول بود من نمیدونم این موتوری از کجا یهو پیداش شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه با بدبختی بلندش کردیم و همین موقع آقای خونه هم با رنگ زرد و چهره تبدار رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راننده هم به من گیر داده بود که تقصیر توئه! باید خسارت بدی  یکی نبود بهش بگه مرد حسابی اگه من ۱ ثانیه زودتر پیاده شده بودم که الان رو هوا بودم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موتوریه هم میگفت فقط باید یکی به من خسارت بده یه افسره اومد و آقای خونه ازش پرسید آقا مقصر کیه ؟ ما اگه مقصریم وایسیم که اونهم گفت نه و ما اومدیم البته من همچنان عین بید مجنون میلرزیدم و توی دلم خدا را شکر میکردم که به فاصله ۱ ثانیه جونم را نجات داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدیم درمونگاه و به آقای خونه سرم زدن و بعدش رفتیم خونه اما از ساعت ۱ نصفه شب بلند شد و توی خونه راه رفت و از درد نخوابید .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۶ گفت دیگه نمیتونم تحمل کنم بریم بیمارستان گفتم با آژانس بریم؟ گفت نه خودت ماشین بردار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسیدیم بیمارستان اونجا هم سرم و آمپول و...کارمون تموم شد و برگشتیم سمت خونه که سر خیابونمون از فرعی که اومدم بیام بیرون یه نگاه کردم دیدم ماشینی نمیاد و بعد از ایست تا گذاشتم توی دنده و سر ماشین که اومد بیرون یه پراید با سرعت نور اومد و محکم خوردیم به همدیگه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای نمیدونین چه صدائی بلند شد و بس که دختره ( همون پرایده ) سرعتش زیاد بود لاستیکش هم ترکید و نتونست ماشین را کنترل کنه کوبوند به یه پراید دیگه که توی پارک بود و یه پیرمرده راننده اش بود که دم ماشین ایستاده بود و پاش هم ضربه دید.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و آقای خونه که هنگ کرده بودیم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; . درسته که من از فرعی اومده بودم بیرون اما سرعت اون دختره واسه کوچه که نهایتا&quot; باید ۲۰ تا باشه هم فوق العاده زیاد بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;افسر اومد و من بیچاره مقصر دو تاماشین شناخته شدم. هرچی گفتم ماشین دومی که من تقصیر نداشتم گفت که تو مقصری و خلاصه با همون حال زار آقای خونه البته به اتفاق بابام و دو تاماشین دیگه رفتیم بیمه و تا ساعت ۳ بعد از ظهر درگیر بیمه بودیم و ماشینمون هم جلوش داغون شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته دختره چون میدونست خودش مقصره رنگش مثل زردچوبه شده بود و خیلی خودش را باخته بود منتها چون من از فرعی دراومده بودم مقصر شناخته شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به افسره گفتم اینو حداقل به خاطر سرعتش جریمه کن من یه کم دلم آروم بگیره &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این تصادف تنها حسنی که داشت این بود که آقای خونه بیماریش یادش رفت و از شوک ماشین تبش هم قطع شد و دلش هم دیگه درد نگرفت &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که جریانات اخیر ما هم از این قرار بود و در عرض کمتر از ۲۰ ساعت ۲ تا خطر بزرگ از سرم رد شد چون بعدا&quot; که بابا اینا اومدن و صحنه تصادف را دیدن گفتن با این سرعتی که این دختره داشت اگه به جای جلوی ماشین به پهلوی ماشین خورده بود کمرم داغون میشد و خدا خیلی خیلی بهمون رحم کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مستانه جون اگه نتونستم توی قرار وبلاگی شرکت کنم از من ناراحت نشین که یکی از دلایلش همین گرفتاری اخیر بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا&quot; که ما پشت سر هم داره از در و دیوار برامون میباره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعا کنین همینجا تموم بشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی به انرژیهای مثبت همه تون نیاز دارم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی دعاهای نابتون از خدا بخواین که جواب من را هم زودتر بده &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 10:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به حق چیزای ندیده و نشنیده</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>خوب شد این عکسا را من گذاشتم باعث شد یه کم بخندم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسانی را که اصلا&quot; نمیشناختم و تا به حال نه دیده بودمشون و نه پام را توی وبلاگشون گذاشته بودم برام پیغام میذاشتن که ما خواننده خاموشت بودیم و چرا به ما پسورد نمیدی؟ بعضی ها که گله کرده بودن چرا بی خبر عکسها را گذاشتی  ؟( منظورم همونائی هستن که اصلا&quot; نمیدونم کی بودن سو تفاهم نشه ) بعضی ها هم که اصلا&quot; وبلاگ نداشتن و آدرس ایمیل میذاشتن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که عجب ما آدمها کنجکاویم و خودمون خبر نداریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب ۵شنبه همسر جان از سوریه رجعت نمودن و زیاد هم طبق گفته های خودش بهش خوش نگذشته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ شنبه ظهر همسری که از سر کار اومد تا زنگ را زد بهش گفتم نیا بالا و برو از انباری نوشابه بیار( معلوم شد که روزه نبودیم ؟&lt;IMG border=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/2.gif&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt;) دیدم سریع اومد زنگ زد و با هول میگه بیا پائین منم شوخیم گرفته بود گفتم تو بیا بالا دوباره گفت زود بیا پائین گفتم نه دیگه تو بیا بالا&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;یهو داد زد میگم بیا پائــــــــــــــــــــــین !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها کاری که کردم آیفون را گذشاتم و بدو رفتم پائین . دیدم قفل انباری را گرفته دستش و میگه تو این اواخر انباری نبودی و منم گفتم نه که دیدم بله آقا دزده اومده و قفل در انباری را شکونده و پرتش کرده وسط انباری و برنجامون را برده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا جالبه که همسری کل وسیله و ابزار گرون قیمت اونجا داشت اونا را نبرده و فقط برنج برده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که همسری وقتی اومده بود و دیده بود در شکسته و انباری بهم ریخته است کلی ترسیده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه لحظه رفتم سمت ماشین دیدم لای در عقب هم بازه و مثل اینکه میخواستن در ماشین را هم باز بکنن که نتونستن و جیم شدن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سریع رفتیم کلانتری حالا نمیدونم چرا خنده مون هم گرفته بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; height=18&gt;و با لبخند اومدیم وارد کلانتری بشیم که افسره گفت کجا همسر جان گفت واسه شکایت اومدیم اونم نه گذاشت و نه برداشت گفت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برید داد سرا!!!!!!!!!!! همسری گفت یعنی هیچ راهی نداره اینجا شکایت کنیم آخه انباری مون را زدن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یهو تازه سربازه شصتش خبردار شد و گفت چرا برید تو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فهمیدین چی شد ؟ فکر کرده بود ما واسه طلاق اومدیم و دیگه دوباره نیش ما تا بنا گوشمون باز شد و رفتیم داخل&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt; یعنی فکرش را بکنین از بس آمار طلاق بالاست هر زوجی را که میبینن فکر میکنن واسه طلاقه حالا خوبه ما داشتیم هر و کر میکردیم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم و تو اونجا که اصلا&quot; محل نذاشتن و اومدیم و از اونجائی که من مطمئن بودم این دزد مال خود آپارتمانمونه و هر کسی که هست میدونسته ما خونه نیستیم دلم میخواست هر جوری شده پلیسی چیزی توی خونه مون بیاد تا همسایه ها بفهمن که ما بی خیال نبودیم و بهشون مزه نده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدیم خونه و زنگ زدیم ۱۱۰ و سریع مامور فرستادن و اونهم تا اومد دید گفت دزد از خود آپارتمانه و صورتجلسه کرد و رفت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصر همونروز افطار خونه دختر خاله ام دعوت بودیم و مامان اینا خونه منتظر بودن که ما بریم اونجا تا با همدیگه حرکت کنیم ( ما خونشون را بلد نبودیم ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۷ اومدیم توی پارکینگ و استارت زدیم دیدیم روشن نمیشه ماشین و چون در عقب باز مونده بوده چراغ داخل ماشین روشن مونده بوده و باطری ماشین کلا&quot; تخلیه شده بود. ( کل اظهارات همسایه ها ۳ روزی بوده که چراغ ماشین روشن بوده ) زنگ زدم به مامان اینا و قرار شد بابا اونا را برسونه و گفت چون خونه دختر خاله پله زیاد داره من سختمه که ۲ بار برم بالا دم در صبر میکنم اگه ماشینتون روشن شد که چه بهتر و گرنه میام دنبالتون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه هر چی تلاش کردیم و یکی از همسایه ها اومد کمک و هی هل بده و... نشد که نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوشی را برداشتم زنگ بزنم به بابا که بهش بگم دیدم زن داداشم با بغض گوشی را برداشت و گفت بابا حالش خوب نیست !&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;خدا میدونه من چه حالی شدم و چی کشیدم دنیا روی سرم خراب شد گفت بابا که دم در بوده یه موتور سوار میاد و کیفش را از دستش میدزده و بابا حسابی ترسیده و... بابای منم که قلبش ناراحت و....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه سریع همون همسایمون دید حال من خرابه ما را رسوند در خونه بابا اینا و بابا هم اومداونجا تا شماره های عابر بانکهاش را برداره و اعلام مفقودی بکنه . هر چی که فکر بکنین توی کیف بابا بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مدارک ماشین گرفته تا عابر بانک و کارت خرید و کارت سوخت فقط پول توی کیفش نمیذاشت و همیشه پولاش را توی جیبش میذاره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام بدنش از ترس و اضطراب تکون میخورد و دستاش هم یخ کرده بود . سرتون را درد نیارم کارتهاش را سوزوندیم به جز کارت سوخت که تا شنبه باید صبر میکردیم . رفتیم سمت خونه دختر خاله ام که طفلکی مهمونیش اینجوری شد هم افطاری بود هم تولد دخترش .داشتیم شام میخوردیم که موبایل بابام زنگ خورد و یه نفر گفت که رفته آشغال بذاره دم در میبینه کنار سطل یه کیف با کلی مدارک افتاد و از روی بیمه نامه بابا شماره را بداشته بود و زنگ زده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا را شکر همه مدارک به جز کارتها بود که از اونها هم نتونسته بود آقا دزده پول برداره و بابام یه کمی آروم تر شد و به خیر گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میبین در عرض یکی دو روز ۲ بار دزد بهمون زد&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/37.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه هم از صبح بابا و همسری ماشین را درست کردن و ظهر هم گفتیم هی همه میگن ه ا ی پی ر م ار ک ت ما هم بریم ببینیم که اولا&quot; فوق العاده شلوغ بود و ثانیا&quot; یه چیزی هم افتضاح تر از افتضاح بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من تعجب میکنم بعضی ها میگن خرید کردیم و اروزن بود و جنساش خوب بود !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظر من یه مشت بنجل بود و بس. فقط نوشابه خانواده اش ارزون بود که نه خیلی خاصیت داره مردم باکس باکس میخریدن&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه هم شرکتمون افطاری داد توی سفره خانه سنتی عالی قاپو که اونجا خیلی خوش گذشت و با همکارا کلی آتیش سوزوندیم البته تنها کسی که با همسر بود یعنی همسرش دعوت رسمی شده بود من بودم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot; height=18&gt;و دوتائی کلی خوش گذروندیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببخشید زیاد حرف زدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز خوش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 08:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>تشریف ببرین ادامه مطلب 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ساعت ۹:۳۰ عکسها را گذاشته بودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۱۴:۲۰ حذفیده گردید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 05:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از دست شماها</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>هی میگین عکس بذرا عکس بذار اونوقت منم با نهایت بدبختی عکس ها را گذاشتم ( سرعتم فوق العاده پائین بود) میذارید میرید؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دست شماها کجا پناه ببرم من !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکسها حذف شد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 12:59:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>روی ادامه مطلب کلیک کنید</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 11:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>روی ادامه مطلب کلیک کنید</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 11:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعداز ظهر</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>من واقعا&quot; شرمنده روی همه شدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین الان مجبور شدم برم ماموریت و تا ظهر بر میگردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسه ساعت ۳-۲ عکسها را میذارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرمنده همه تون&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 07:05:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعداز ظهر</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>من واقعا&quot; شرمنده روی همه شدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین الان مجبور شدم برم ماموریت و تا ظهر بر میگردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسه ساعت ۳-۲ عکسها را میذارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرمنده همه تون&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 07:05:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آی بدم میاد</title>
<link>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>آی بدم میاد از این آدمائی که میان میگن عکس میذاریم اونهم زود زود و دل همه را آب میکنن بعدش میرن و دیگه پیداشون نمیشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا&quot; منظورم با خودم نیست ها نه اصلا&quot; من به زودی عکس میذارم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خدا با خودم قرار گذاشته بودم امروز کلی عکس براتون بذارم اما طی یه عملیات فوق سریع آقای همسر اعزام شد سوریه برای یه ماموریت اداری و من الان خونه مامانم هستم و به کامپیوتر خونه و عکسها دسترسی ندارم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماموریتش هم تا آخر هفته طول میکشه و بنابراین به احتمال زیاد هفته دیگه براتون عکس میذارم اگه هم احیانا&quot; وسط هفته رفتم خونه خودم و فرصت داشتم که عکسها را میارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در مورد بخار شو بگم که فعلا&quot; بنا به راهنمائی شیلا جون مامان رومینای نازنازی خودم یه دونه از این بخارشوهای ش ا رک ا س ت ی م م ا پ که مخصوص سرامیک و فقط کف خونه هست برای مامانم خریدم و ازش راضیه و در عرض ۵ دقیقه کل خونه تمیز میشه برای خودم میخوام از &lt;A href=&quot;http://www.tehrankala.com/product_info.php/cPath/6_28/products_id/502&quot; target=_blank&gt;این مدل&lt;/A&gt; که بانو جون پیشنهاد داده بخرم  که هنوز فرصت نشده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آی دوستائی که تجربه سفر به سوریه دارین جائی پیشنهاد میکنین که به همسر جان بگم بره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خصوصا&quot; اگه چیز خوبی خریدین و مرکز خرید خوبی میشناسین بهم بگین .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم با عکس جبران میکنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 06:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohammadandhaleh&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>mohammadandhaleh</dc:creator>
<guid>http://mohammadandhaleh.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
